تبليغاتX
گـروه تئـاتـر ســــوال ؟

گـروه تئـاتـر ســــوال ؟

مــا زنـده به آنیــم که آرام نگــیریـم ___ مــوجـیم که آســودگـی مـا عـدم مـاست

منوی اصلی

آرشیو مطالب

لینکستان

پشتیبانی

امار وب

امکانات


در نمایشی به کارگردانی امیر دژاکام

ایفای نقش شیرین بینا و بهرام ابراهیمی

امیر دژاکام"امپراطور آنجلو" را با حضور شیرین بینا و بهرام ابراهیمی در بیست‌وششمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر اجرا می‌کند.
امیر دژاکام با اعلام این خبر به سایت ایران‌تئاتر گفت:«این نمایش نوشته ایوب آقاخانی است که با بازی شیرین بینا و بهرام ابراهیمی در بخش بین‌الملل بیست‌وششمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر اجرا می‌شود.»
وی در ادامه افزود:«این نمایش داستانی جهان‌شمول دارد که با نگاهی انسانی به داستان زندگی دو مهاجر آفریقایی و افغانی در آمریکا می‌پردازد.»
دژاکام خاطر نشان کرد:«اصلی‌ترین ویژگی این نمایش این است که شخصیت‌های آن با وجود این که زبان یکدیگر را نمی‌دانند ارتباط برقرار می‌کنند. همچنین بدون این که متکی بر فرمالیست باشیم، عمل‌های واقعی را به وجود می‌آوریم که برآیند احساس خالص این دو شخصیت است. در ضمن ویژگی‌ دیگر این نمایش پرداختن به نسل‌کشی است که در پاره‌ای از مناطق جهان وجود داشته است.»
کارگردان"امپراطور آنجلو" در پایان گفت:«این نمایش از دو پرسوناژ تشکیل شده که بازیگران نامبرده ایفای نقش آن را برعهده دارند، همچنین مژگان عیوضی طراح صحنه نمایش و تینو صالحی و آیدا دژاکام دستیاران کارگردان نمایش‌اند.»


به قلم: امیررضا-امیرحسین ׀ تاریخ: شنبه 31 شهریور1386 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

مصـــاحبه با آل پاچــــینو...

«رابین وود» یکی از سرشناس ترین ناقدان سینمایی در یکی از مقاله‌های درخشانش می‌نویسد که نوشتن و تحلیل بازی یکی از آن چیزهای غیرممکن است و هیچ کلمه (کلماتی) نمی‌توانند آن رفتارهایی را که از بازیگر سر می‌زند توضیح دهند.
بازیگری از منظر او، صحرایی است با شن‌های نرم که کافی است پا در آن بگذارید تا بلغزید و لحظه‌ای بعد حتی جای پای شما باقی نمانده باشد.
اینگونه است که معمولا تحلیل‌هایی که از سوی ناقدان سینمایی ارائه می‌شود، مورد پسند بازیگران نیست. گاهی دسته‌ای از بازیگران (آنها که به مرتبت استادی رسیده‌اند) حاصل عمر را در قالب کتاب‌ها و رساله‌هایی در اختیار همگان می‌گذارند و گاهی ناقدان و گفت‌وگوگران بنا را بر این می‌گذارند که همه چیز را از زبان بازیگران بشنوند و لارنس گرابل، گفت‌وگوگر خبره و قابل، یکی از همین جمع است.
پیش از این کتاب گفت‌وگو با مارلون براندو (ترجمه امیرهوشنگ هاشمی که توسط انتشارات کتاب پنجره چاپ شد) را از او خوانده بودیم که بی شک یکی از بهترین گفت‌وگوهای سینمایی است. گفت و گوی حاضر نیز که با یکی دیگر از غول‌های بازیگری سینمای جهان انجام شده نشان دهنده وسعت دید و رابطه صمیمانه او با چنین استادی است.
                                                                                                                  آخرین فیلم پاچینو، یعنی تاجر ونیزی، در جشنواره فیلم فجر سال گذشته به   نمایش درآمد و بخش‌هایی از این گفت و گو نیز مربوط به همین فیلم است. 
این روزها، از زمانی که «آنتون» و «الیویا»، دوقلوهای «آل پاچینو» به دنیا آمده‌اند  پیداکردن او در انظار عمومی دیگر مثل سابق کار دشواری نیست. حالا دیگر می‌توان  او را در «سنترال پارک» یا یکی از پارک‌های [منطقه] «بورلی هیلز» دید که  مراقب دوقلوهاست که در زمین بازی مشغول سرسره سواری یا الاکلنگ بازی    هستند و با آنها میوه و آبمیوه می‌خورد. 
وقتی مردم به او نزدیک می‌شوند تا بگویند چقدر کارهایش را دوست دارند از آنها تشکر می‌کند و می‌گوید: «اینها، بچه‌های من هستند.» یکی را بر شانه گرفته و دیگری را در یک چهارچرخه دنبال خود می‌کشد. پاچینوی 64 ساله زندگی در دو سوی مختلف آمریکا را تجربه می‌کند، این که تابستان‌ها در نیویورک و در سالهای پیش از مدرسه در لس آنجلس از دوقلوها که مادرشان «بورلی دی آنجلوی» بازیگر است مراقبت کند.
پیشنهادهای بازیگری را بررسی می‌کند که در یکی می‌تواند به اسپانیا برود تا نقش «سالوادور دالی» را بازی کند و در دیگری در نیویورک بماند تا در اقتباسی سینمایی از کتاب «حیوان محتضر» نوشته «فیلیپ راث» بازی کند؛ این روزها در کنار «ماتیو مک کانووی» و «رنه روسو» مشغول بازی در فیلم «2 نفر به دنبال پول» در ونکوور است و تعطیلات آخر هفته را در لس‌آنجلس می‌گذراند. حالا با توجه به مدت دوری از فرزندان تصمیم‌های کاری اش را اتخاذ می‌کند.
گفته‌اند قرار است در فیلم‌های پرهزینه‌ای درباره «ناپلئون» و «انزو فراری» طراح اتومبیل ایتالیایی، حضور داشته باشد، اما هنوز در این موارد تصمیمی نگرفته است. در فکر ساختن نسخه سینمایی «
Hughie» یوجین اونیل یا «سالومه» اسکار وایلد است که هر 2 را بر صحنه تئاتر اجرا کرده است.
در اوایل سال 2005 بالاخره قصد دارد 2 فیلم کوچک و شخصی‌اش «بدنام‌های محلی» درباره دو کاکنی فقیر که در مسابقات سگ دوانی شرکت می‌کنند و درباره ماهیت شهرت با همدیگر بحث دارند و «قهوه چینی» درباره نویسنده‌ای آس‌وپاس و دوست عکاسش را روی
DVD منتشر کند، همین طور فیلم «در جست و جوی ریچارد» (1996) را که اثری نیمه مستند درباره «نمایشنامه» «ریچارد سوم» شکسپیر است.
آخرین فیلم‌های او برخی پرفروش (بی خوابی و عضو جدید) و بعضی دیگر کم فروغ بود (سیمونه و کسانی که می‌شناسم) اما بازی او در نقش «روی کوهن» در سریال تلویزیونی «فرشتگان در آمریکا» محصول شبکه
HBO برایش جوایز امی و گلدن گلوب را به ارمغان آورد.
می گوید: «بازیگری استفاده از قابلیت‌هاست. همیشه با خودم می‌گفتم حق باختن نداری، استفاده کن. بعضی خصوصیت‌ها را می‌شود حذف کرد تا کارایی آنها بیشتر شود.
در مورد روی کوهن این خصوصیت ناامیدی بود. آنچه برای من به شکل استعاری کارایی داشت این بود که او شخصی تنها و جسور بود و در جایگاه وحشتناک خود به تنهایی آرامش داشت.»آخرین نقش آفرینی او _ «شایلاک» در اقتباس سینمایی «تاجر ونیزی» به کارگردانی «مایکل ردفورد» در کنار بازیگرانی چون «جرمی آیرنز»، «جوزف فاینس» و «لین کالینز» - بازگشت به همان چیزی است که بیش از همه دوست دارد: «بر زبان آوردن کلمات شکسپیر». نمایشنامه و بخصوص شخصیت شایلاک مشکلاتی برای تماشاگر امروزی ایجاد می‌کند، اما پاچینو که هرگز از چالش رو برنمی گرداند در این شخصیت عمق و قدرتی یافت که استادان فن اغلب نادیده گرفته بودند و کوشید تا با اجرایی نوین به کلیشه حرص و خباثت شکلی جدید بدهد.
وقتی برای مصاحبه در هتل بورلی ویلز شایر به دیدنش رفتم حالتی فکورانه داشت. بعد از صرف ناهار به خانه اجاره‌ای او رفتیم تا در حین بازی شطرنج که براحتی مرا شکست داد گفت و گو را ادامه بدهیم. در طول این همه سال که او را می‌شناسم _ اولین بار در سال 1979 با او مصاحبه کردم _ می‌توانم با اطمینان بگویم که حالا خیلی بهتر شطرنج بازی می‌کند.

* شایلاک یکی از شخصیت‌های بحث انگیز شکسپیر است - به همین دلیل نقش را قبول کردی؟
به نظر من او مردی است در برابر یک نظام و من اینجور نقش‌ها را دوست دارم. از جنس نقش‌هایم در «سرپیکو» و «بعدازظهر نحس» است. مردی است که با او بد تا کرده‌اند خیلی هم بد تا کرده‌اند. من شایلاک را چنان بحث انگیز نمی‌بینم فیلم به سمت شناخت شخصیتی می‌رود که پرشور است. امیدوارم فیلم از این زاویه دیده شود. شخصیت‌های بزرگ بزرگ هستند. شمایلی کاملا انسانی دارند و امیدوارم این وجه انسانی را در این نقش خلق کرده باشم.

* «هارولد بلوم»، مفسر ادبی در کتابش «شکسپیر قدرت خلاقه انسان» می‌نویسد« آدم باید کور، کر و لال باشد که تشخیص ندهد کمدی بی نظیر و 2 پهلوی شکسپیر تاجر ونیزی با تمام اوصاف اثری بشدت ضدیهودی است.»
می دانم مضمونی ضدیهودی دارد، اما امیدوار بودم نسخه سینمایی آن را تعدیل کند تا تماشاگر با روایت و جنبه‌های بصری تر فیلم بتواند بفهمد که شایلاک از کجا می‌آید.

* به اعتقاد بلوم، شایلاک یک شخصیت منفی با جنبه‌های کمیک است.
من شایلاک را نه شخصیت منفی می‌دانم و نه کمیک. تعبیر من از شایلاک آدمی است که از او سوء استفاده شده، قربانی شده و خشم او باعث می‌شود در چاهی که خود کنده بیافتد. از دید من شایلاک مردی عمیقا افسرده است که همسرش را از دست داده و تحت فشارهای جامعه مسیحی ونیز زندگی می‌کند. دخترش او را ترک می‌کند تا با یک مسیحی ازدواج کند پس به خود حق می‌دهد تا انتقام بگیرد. او مرد خوشبختی نیست، اما خیلی با وقار و پردل و جرات است. […] شکسپیر نمی‌توانست انسان نباشد نبوغ او همین بود.

* پس چرا فکر می‌کنی بلوم اصرار دارد که «اگر شایلاک حالت کمیک نداشت شخصیتی بسیار خبیث می‌شد»؟ بخصوص که تعبیر تو چنین نیست.
چه خوب می‌شد اگر هارولد بلوم نقش شایلاک را بازی می‌کرد. بگذار این کار را بکند، بعد حرفش را بزند. من مفسر نیستم. اطلاعات او را ندارم. اما بعد از سالها بازیگری مسلما می‌دانم که نقش‌ها تفسیر می‌شوند چیزی که «ادموند کین» را یک پدیده کرد تفسیر او از نقش شایلاک بود و او همه حالتی داشت الا کمیک. بی رحم بود. مثل این که بگویی «صورت زخمی» ضد کوبا بود؟

* شایلاک نیم کیلو گوشتش را می‌خواهد، واقعا می‌خواهد جان «آنتونیو» را بستاند، همین او را یکی از به یاد ماندنی ترین شخصیت‌های آثار شکسپیر می‌کند این همان چیزی است که تصویر یهودی‌ها را تا 4 قرن لکه دار کرده است. رفتار او در صحنه دادگاه، وقتی که اصرار می‌کند در عوض 2 برابر پولی که طلبکار است همان گوشت را بگیرد، برای یک بازیگر چالش بزرگی به حساب می‌آید. چه طور این قسمت را آن طور بازی کردی؟
در صحنه دادگاه کارگردان فیلم، «مایکل رد فورد»، مدام به من می‌گفت شایلاک رفتاری مبارزه جویانه دارد و من مدام فکر می‌کردم چه غلطی باید بکنم تا رفتارم مبارزه جویانه شود؟ بازی کنم؟ منطقی نبود.
آن را حس نکرده بودم، سراغم نیامده بود. پس کاری را که کارگردان می‌خواست انجام نمی‌دادم. او سرش را به علامت نفی تکان می‌داد. فایده نداشت. بالاخره درکش کردم: شایلاک هشیار بود. وقتی می‌گفت نیم کیلو گوشت آنتونیو را می‌خواهد نوعی هشیاری در وجود او بود. ربطی به بی رحمی و از این چیزها نداشت. همه چیز برایم روشن شد. او هشیار بود.

* فکر می‌کنی اگر مبارزه نمی‌کرد نیم کیلو گوشت را می‌گرفت؟
به نظر من خودش را در چاهی انداخته بود که نمی‌دانست از آن خلاصی دارد یا نه. سعی دارد خود را خلاص کند، اما با درگیر شدن در این ماجرا ممکن بود دیوانه شود. ماجرای غم‌انگیزی است. مثل حرفی که درباره «بعد از ظهر نحس» زدند که: وقت‌اش رسیده که این مرد حرفش را در دادگاه بزند. اهانت نهایی این که صرفا به خاطر یهودی بودن قراردادی را که بسته با بی‌قیدی بررسی می‌کنند؛ انتظار دارند در برابر خواسته غیرمنطقی شان که نقض قرارداد است سر تسلیم فرود بیاورد. همه علیه او بسیج شده‌اند.
با عکس‌العمل‌اش می‌خواهد بگوید: «دیگر بر ما تف نیاندازید!» مثل وقتی که «مایکل کورلئونه» برادرش را رها می‌کند. بخشی از هویتش در این حرکت است.
شایلاک اول یک انسان است، دوم یک یهودی. قبل از آن که درباره یهودیت حکم صادر کنید او را یک انسان ببینید. چون بقیه یهودی‌های نمایشنامه رفتاری دلسوزانه دارند؛ به دادگاه می‌روند تا از او حمایت کنند تا احساس نکند تنها است، اما با خواسته او موافق نیستند.

* در پایان که او را مجبور می‌کنند بین مسیحی شدن و مرگ یکی را انتخاب کند، شایلاک زنده ماندن را انتخاب می‌کند و می‌گوید: «راضی هستم.» این گفته او تا چه حد کنایی است؟
مسئله این است که او زیاده روی کرده است. بی عدالتی که در حق او می‌شود به همین خاطر است. حالا مجازات به خاطر اشتباه خود اوست. جمله «راضی هستم» در حقیقت عزای یک نجات یافته است.
از سر ناچاری تسلیم می‌ شود. خطر را حس می‌کند و می‌داند که گریزی نیست، گرفتارش کرده‌اند و کسی که جان به در برده می‌داند در چنین موقعیتی چه باید بکند - قبلا این مسیر را رفته - می‌داند که آن عوضی‌ها می‌خواهند او را گیر بیاندازند. در کاری که می‌کند خبره است و می‌داند هنوز کاری از دستش ساخته است.

*انگار داری خودت را توصیف می‌کنی.
نمی دانم؛ احساس می‌کنم اخیرا خلاء عاطفی داشته‌ام. منتظر چیزی هستی که بیاید و تخیل‌ات را بارور کند تا بدین طریق ارتباطی برقرار کنیم. منظورم دیگر رابطه‌ای جنسی نیست، این که چطور نقشی را پویا و گویا بازی کنم تا خودم هم سروسامانی بگیرم. یک مکاشفه است.
«در جست‌وجوی ریچارد» برای من چنین حالتی داشت. من ستاره سینما نیاز داشتم یک کار شکسپیری انجام بدهم. چطور می‌شود فرصت بازی کردن در نقش ریچارد را پیدا کنی و آن را بازی کنی بدون آن که بگویند: «10 سال سریال بازی کرده و حالا دیگر می‌خواهد کنار بکشد و نقش «هملت» را بازی کند.» این لطیفه را شنیده‌ای که «جان وین» هملت بازی می‌کند؟ وقتی کار تمام می‌ شود کنار چراغ‌های جلو صحنه می‌رود چون همه او را هو کردند، بعد به تماشاگرها نگاه می‌کند و می‌گوید: «چه می‌خواهید؟ من این مزخرفات را ننوشته‌ام.» اگر برای شماست برای شماست، اگر هم نیست که نیست. مسئله مهمی نیست.
جان وین در کاری که می‌کرد عالی بود؛ چرا به خاطر این که نمی‌تواند هملت باشد او را تحقیر می‌کنیم؟ ابلهانه است. نمی‌شود از «همفری بوگارت» خواست نقش «هاتسپر» را بازی کند. مثل این است که از «بتهوون» بخواهید موسیقی راک بسازد.

* برای فیلم ریچارد که خودت آن را کارگردانی کردی، روش خاصی را انتخاب کرده بودی.
اشتیاقی واقعی برای انجام آن داشتم، عشقی که شاید در کار دیده شود. چون می‌خواستم برخی از مشکلات و رموزی را که در آثار شکسپیر با آن مواجه هستیم منتقل کنم، اما از طرفی اجرای نمایش ریچارد سوم بود. کار کمی آشفتگی داشت. دوستش دارم. در نهایت می‌خواستم سوال‌‌هایی را مطرح کنم، اما الزاما به آنها پاسخ ندهم. می‌خواستم مردم شکسپیر را احساس کنند بدون آن که دنبال دلیل باشند. آن فیلم خیلی برایم لذت بخش بود.
- مثل «صورت زخمی» که دوباره مطرح شده و یکی از پرفروش ترین
DVD
هایی است که تاکنون عرضه شده است. یکی از فیلم‌های مورد علاقه خودت هم هست، مگر نه؟
اما وقتی اکران شد توجهی به آن نکردند. ولی می‌دانستم «الیور استون» فیلمنامه‌هایی می‌نویسد که جهانی می‌شوند؛ در او خشم و انرژی و حساسیت خاصی موجود بود. وقتی فیلم را دیدم تمام این احساسات را یافتم که در فیلم موج می‌زد. احساس می‌کردم به هیچ فیلمی تا به این حد نزدیک نشده‌ام. فکر می‌کردم به دل تماشاگر نشسته‌ام و همین طور هم بود. برایم ملموس بود. بعضی از رپ‌ها فیلمی ویدئویی درباره صورت زخمی ساختند، به عنوان یک انقلاب و یک داستان اخلاقی. حرف‌هایی که در
DVD راجع به آن می‌زنند خیلی جالب است.

* با بازی در نقش «تونی مونتانا» به چه شناختی از خودت رسیدی؟
در دوره‌ای که نقش تونی مونتانا را بازی می‌کردم یک روز سگی به من حمله کرد و من ضربه‌ای به پوزه‌اش زدم. باورم نمی‌شد چنین کاری کرده باشم. من عاشق سگ‌ها هستم، اما او به من پریده بود.
طبیعتا باید فرار می‌کردم، اما نترس شده بودم و همین نترس بودن آن شخصیت را دوست داشتم. یکی از عالی ترین جنبه‌های بازیگری همین است که ناگهان به کسی که یک اره برقی جلو صورتت گرفته بگویی آن را [...] کمتر کسی پیدا می‌شود که وقتی بخواهند سرش را ببرند بگوید برو گورت را گم کن.
و لهجه قسمتی از کار بود. مثل عبور از سنگ‌های وسط رودخانه یا تخته پرش است؛ به حالت دهانم توجه کن، با حالت دهان خودم خیلی فرق دارد. آن تغییر حاصل تمرین مداوم و استفاده از آن لهجه بود. بنابراین مجبور نبودند مرا گریم کنند؛ دهان همانی بود که باید باشد.
فقط با آن طرز صحبت کردن ذهن و بدنم به نقطه خاصی رسید و من توانستم به نقش برسم. این واقعیت را دوست دارم که به نظر من، تونی مونتانا شخصیتی دوبعدی بود. نمی‌خواستم از او شخصیتی 3 بعدی بسازم. هر چه را که می‌بینی به همان می‌رسی. در مورد او این حالت را دوست دارم _ این واقعیت را که زیاد اهل اندیشه نبود - برای همین وقتی دوستش را کشت آن طور آشفته شد. نتوانست تحمل کند، پس در همان حالت باقی ماند و به همین دلیل به کوکائین پناه برد.

تهیه و تنظیم :امـیر حسـین تفخـیمی                 oscar_man98@yahoo.com

به قلم: امیررضا-امیرحسین ׀ تاریخ: دوشنبه 26 شهریور1386 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

| معماری بی نظیر

بزرگترين آمفی تاتر طبيعی در ايالات متحده آمريکا

 

گروه معماری Fung  و Hodgetts  به منظور حفظ و بازسازی تاريخچه غنی يکی از نمادهای شهر لوس آنجلس يعنی بزرگترين آمفی تاتر طبيعی در ايالات متحده آمريکا که پوسته ای منحنی شکل و سفيد و کرم رنگ است ، طرح جديدی ارائه داده اند. اين طرح به منظور تحقق بخشيدن به خواسته های سازندگان آن در جهت رسيدن به کلاس جهانی در زمينه تکنولوژی پيشرفته آکوستيکی مي باشد .

 طرح آمفی تاتر شامل يک نو گنبد جديد ، سيستم ديجيتال پيشرفته تقويت صدا و يک فضای بزرگ برای اجرای برنامه می باشد . جناحين گنبد با الهام از گنبد اوليه هاليوود که در دهه بيست ساخته شده بود ، به صورت پله پله ای طراحی شده است ، در پشت طرفين گنبد فضاهای جنبی مورد نياز جهت اجرای برنامه قرار گرفته است .

 سه برج در قسمت بيرونی گنبد قرار گرفته اند که بلندگوها را که به صورت عمودی چيده شده اند را نگه ميدارند . اين برجها در قسمت پايين گنبد جهت تکميل فرم بيضی شکل و همچنين کنترل حرکت يکپارچه فرم قوسی گنبد (سايه بان) ، فرمی حلقه وار به خود گرفته اند .

 بعلاوه جهت نگه داشتن تجهيزات آکوستيکی با بالاترين کيفيت صدا ، طرح جديد آمفی تاتر سطح محوطه نمايش را تا 30% افزايش می دهد ، تا جوابگوی تعداد اجرا کننده گان ارکستر سمفونی باشد (قبل از اين بازسازی ، تعدادی از موزيسين ها مجبور بودند که بيرون از فضای گنبد به اجرای برنامه بپردازند ) توسعه فضای سقف گنبد و ساختن فرم بيضی شکل معلق که با حالتی نمايشی جا به جا می شود ، ارتفای فضای سن را به 60 فوت افزايش مي دهد .

 راه حل معماران طرح جديد جهت ساختن پوسته ای جديد برای گنبد با الهام گيری از گذشته پربار و با شکوه و پرزرق و برق آمفی تاتر قديمی می باشد . جهت رسيدن به چنين ديدگاهی ، معماران طرح يک سری تجهيزات آکوستيکی مهندسی رو طراحی کرده اند ، شاخصترين اين تجهيزات يک سايه بان عضيم آکوستيکی مي باشد که همچون حلقه ای بيضی شکل بر بالای سن معلق است و صدا را از تمام قسمتهای سن انعکاس ميدهد .

رديفی از منابع نورانی در اطراف اين حلقه بيضی شکل قرار گرفته اند که مطابق با نوع موزيک تغيير مي کنند ، تکنولوژی به کار رفته در سايبان آکوستيکی به اجرا کنندگان اين امکان را مي دهد که صدای هم ديگر را از ديگر نقاط سن بشنوند ، که چنين امری قبلا امکان نداشت ، تجهيزات صوتی و نوری در بالای اين سايه بان آکوستيکی قرار گرفته اند که برای اجرای برنامه ها مي توانند به کار روند

 گنجايش : 18000 نفر

 شروع ساخت : اکتبر 2003

 معماران طراح : Hodgetts + Fung

 معماران اجرايي طرح :  Gruen Associates

 طراحی آکوستيک : Jaffe Holden Acoustics

 اجرای اين گنبد به عهده فرمانداری منطقه لوس آنجلس و گروه ارکستر سمفونی لوس آنجلس است

به قلم: امیررضا-امیرحسین ׀ تاریخ: شنبه 24 شهریور1386 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

ROBERT DE NIRO

زندگی‌نامه

رابرت دنیرو بازیگر ایتالیایی‌تبار آمریکایی در هفدهم اوت سال ۱۹۴۳ در نیویورک بدنیا آمد. بازیگری درونگراست و بازیهای تأثیرگذار او منبع الهام بسیاری از جوانان بوده‌است. خیلی زود با تیم مارتین اسکورسیزی و فرانسیس فورد کاپولا آشنا شد. این کارگردانان که همچون رابرت دنیرو اصل و ریشه‌ای ایتالیایی داشتند تصمیم بر ایجاد موجی از فیلمهای انتقادی از سیستم سرمایه داری و جو بی خیالی حاکم بر آمریکا گرفتند. علمدار این موج کاپولای کبیر بود. اما مارتین اسکورسیسی و رابرت دنیرو تیم هماهنگی از آب در آمدند. فیلم های زیادی نیز تهیه و چند فیلم نیز کارگردانی کرده است مانند داستان یک برانسکی که فیلم بسیار زیبا یی از آب در آمد این فیلم در تلویزیون ایران به نمایش در آمده است . مارلون براندو در مورد او گفته است:(به گمان من حتی خود دنیرو هم نمیداند که تا چه حد مهارت دارد.) رابرت دنيرو در كنار آرنولد شوارتزنگر تام كروز و آل پاچينو در سال 1994 براي فيلمي در كنار همديگر آماده ميشدند كه اين فيلم بنا به دلايلي هرگز به پرده نرفت.

سایر فیلم‌ها

دنیرو برای بازی در نقش جیک لاموتا (بوکسور موفق آمریکایی در دهه ۱۹۴۰ و اواسط ۱۹۵۰)در فیلم گاو خشمگین برنده اسکار بازیگری گردید. او برای ایفای نقش جیک لاموتا ۲۵ کیلوگرم وزن اضافه کرد و ضرب المثل بازیگری گردید. فیلمهای خوب دنیرو بسیارند. روزی روزگاری در آمریکا یک اودیسه بود. شکارچی گوزن یک فیلم انتقادی محشر از جنگ ویتنام بود. بیداری‌ها فیلمی در مورد یک بیمار فلج ذهنی بود که دنیرو نقش او را بخوبی ایفا کرد. تنگه وحشت یک فیلم تکان دهنده در مورد وحشت از انتقام بود. دنیرو برای این فیلم دندانهای خود را با اورتودنسی به هم ریخت و تنش را با جوهر گیاهی (که بعدها جذب بدن می‌شد) کلاً خالکوبی کرد تا نقش یک جنایت کار جنسی را بازی کند.دنیرو در بیش از هشتاد فیلم بازی کرده است که در زیر اسم تعدادی از آنها آمده است .

دنیرو همچنان در حال بازی در فیلم‌های مختلف است اما او نیز پیر شده‌است. جدیداً در فیلم‌های اسکورسیسی بازی نکرده‌است و در حال دست و پنجه نرم کردن با بیماری پروستات خود است.

فیلم‌شناسی

به قلم: امیررضا-امیرحسین ׀ تاریخ: شنبه 24 شهریور1386 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

The AFI Life Achievement Awards

 

اشخاص منتخبی که موفق به دریافت جــــایزه AFI (انستیتوی فیلم های امریکا) از ســــال ۱۹۷۳ تا ۲۰۰۷ شــدند

RECIPIENT YEAR NETWORK
Al Pacino 2007 USA
Sir Sean Connery 2006 USA
George Lucas 2005 USA
Meryl Streep 2004 USA
Robert De Niro 2003 USA
Tom Hanks 2002 USA
Barbra Streisand 2001 FOX
Harrison Ford 2000 CBS
Dustin Hoffman 1999 ABC
Robert Wise 1998 NBC
Martin Scorsese 1997 CBS
Clint Eastwood 1996 ABC
Steven Spielberg 1995 NBC
Jack Nicholson 1994 CBS
Elizabeth Taylor 1993 ABC
Sidney Poitier 1992 NBC
Kirk Douglas 1991 CBS
David Lean 1990 ABC
Gregory Peck 1989 NBC
Jack Lemmon 1988 CBS
Barbara Stanwyck 1987 ABC
Billy Wilder 1986 NBC
Gene Kelly 1985 CBS
Lillian Gish 1984 CBS
John Huston 1983 CBS
Frank Capra 1982 CBS
Fred Astaire 1981 CBS
James Stewart 1980 CBS
Alfred Hitchcock 1979 CBS
Henry Fonda 1978 CBS
Bette Davis 1977 CBS
William Wyler 1976 CBS
Orson Welles 1975 CBS
James Cagney 1974 CBS
John Ford 1973 CBS

تهیه و تنظیم: امیر حـسین تفـخیمی     oscar_man98@yahoo.com

به قلم: امیررضا-امیرحسین ׀ تاریخ: دوشنبه 19 شهریور1386 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

نگاهی به تاريخ نمايش در ايران...

                                نگاهی به تاريخ نمايش در ايران

برای بررسی مسير پر پيچ و خمی كه هنر “ نمايش“ در ايران طی كرده است ، ضروری است كه ابتدا دو واژه ی “نمايش“ و “تئاتر“ را تعريف كنيم تا علت انتخاب عنوان  اين بررسی روشن شود. “ نمايش“ در يك تعريف ساده تمامی آن حركات و اعمالی است كه برای نشان دادن موضوعی انجام شود. پس نمايش در بطن خود و در شكل اوليه اش يك بازی است و می دانيم كه بازی پديده ای است غريزی. بازی يكی از غرايز طبيعی بشر است و در اين راستا اغلب چيزی نمايش داده می شود كه قبلا اتفاق افتاده باشد .

بعبارت ديگر نمايش يعنی نشان  دادن ، باز نمودن و مترادف اصطلاحهای تماشا ، تقليد و بازی است . پس هر يك از شكلها و شاخه های گوناگون اين هنر جزيی از مفهوم نمايش است.

“تئاتر“ اما همانا هنر دراماتيك است و پنج قرن قبل از ميلاد مسيح در آتن و روم پديد آمد  و سپس در آثار قرون وسطا‌، رنسانس و بعد در عصر جديد اروپا ادامه يافت. منظور از تئاتر ، يك مجموعه ی هنری يا يك نظام سازمان يافته ی هنری است كه پيش از هر چيز به متن يا نمايشنامه و سپس به كارگردان نياز دارد وشامل بازيگری، صحنه آرايی ، مجسمه آرايی، موسيقی، سخنوری، نورپردازی،  نقاشی ، معماری ... می شود.

پس ما در اين بررسی آگاهانه از واژه ی نمايش و كاوش درچگونگی پيدايش آن استفاده می كنيم تا به عهدی برسيم كه در آن تئاتر در ايران پديد آمد.

نمايش در آغاز از تحول رسمها و نيايشهای مذهبی پديد آمد . اصولا در سرزمينهايی كه دينهای چند خدايی داشتند ، مانند هند و يونان ، روحيه ی نمايش پذيری قويتر بود ، چرا كه خدايان در آنها حالتی انسانی تر داشتند . پرستشگاههای خدايان هندی و اصولا نيايش مذهبی در كشوری مانند هند ، همانا رقص و موسيقی و نمايش است . اما در ايران تك خدايی (چه زرتشتی و چه اسلامی) ، از آنجا كه قادر مطلق تك است ، صورت ناپذير نيز هست و برای همين خدای ايرانی ، حتی به هنگام موبدان كه مذهب را با تجمل و روشنی آميخته بودند ، موسيقی و رقص را كار پيروان ديوان و جادوگران می دانست و نفی می كرد

موضوع اساطير مذهبی يونان چند خدايی  در آغاز همانا روابط و جنگهای خدايان با يكديگر بود و در مسير تحول و پس از گذشت چند قرن به جنگ انسان با خدا يعنی با تقدير بدل شد يا از مضامين الهی به مضامين دنيوی رسيد، يعنی از نظارت عامل مراجع مذهبی بر آن كاسته شد و عامل تعيین كننده ی مردم در آن وسعت يافت و بجايی رسيد كه امروز می بينيم.

اينك ببينيم در ايران چه شد كه نمايش آنگونه كه بايد رشد نكرد .

پايه ی نمايش در ايران عوام بوده اند و از آنجا كه تاريخ ما تاريخی منقطع است كه در طول آن قربانيان اصلی بگونه ای همان عوام بوده اند ، اطلاعاتی كه پژوهشگران نمايشی ما از وجود نمايش در ايران و در دوران پيش از اسلام بدست می دهند بخشا با حدس و گمان و با شك و ترديد همراه است . چرا كه نمايشگران عامی خواندن و نوشتن نمی دانسته اند و نمايشهايشان توام با بداهه گويی و آفرينش حضور ی بوده است. نمايش هنری نقاد است و از آنجا كه تاريخ ما تاريخ سلطه ی استبداد است ، روحيه ی منقد نمايش برای خودكامگان تحمل پذير نبوده است و تنها خواهان  جنبه های مسخرگی و دلقكی آن بودند.

می دانيم كه دسته ای از قوم بزرگ هند و ايرانی در فاصله ی هزاره ی اول يا دوم پيش از ميلاد به فلات  ايران آمدند و ماندگار شدند. آنها ابتدا با اقوام بومی جنگيدند ، اما بعد با آنها ماندند و در آميختند . در نتيجه ی اين ماندن و در آميختن اين مهاجران  كه بيابانگرد و چادر نشين بودند ، تمدن اينها وارد مرحله ی روستا نشينی شد . مهاجران با خود اساطير و اعتقاداتی نيز آوردند كه با اعتقادات مردم بومی در آميخت و مراسم و جشنهايشان شكل ديگری پيدا كرد. آنها بتدريج برای مبارزه با دشمنانی كه از اقوام وحشی بودند و به آنها حمله می كردند ، گرد هم آمدند و اين دوره ای است كه طی آن افسانه های قهرمانی و اساطير ايران گسترش يافت . گمان بر اين است كه نخستين غريزه ی غير آگاه نمايشگری در اين اجتماعات قبيله ای بروز كرده است. ، مثل رقصهای ستايش گرد آتش ويا رقصهايی با آرايشهای عجيب و غريب و برای تحريك روحيه ی جنگاوران . يكی از تصويرهای بجای ماده بر سفالها در اين دوران تصوير دو اجرا كننده ی يك رقص با صورتكهای بز است كه گمان می رود ماجرای ستايش درخت زندگی باشد.

سپس نقالی كه پس از پيدايش و توسعه ی عنصر كلام پيدا شد و شكل گرفت ، بدين ترتيب كه در اجتماع های چند نفری ، رئيس قبيله شرح اعمال قهرمانی و قهرمانان را به شنوندگان منتقل می كرد. برخی از شنوندگان اين داستانها ، با افزودن آب و تاب و افزودن بر حركات نمايشی ، آنها را برای ديگران گفتند و بدين قرار بود كه هم يك تماشای زنده و ماندنی پيدا شد و هم اساطير توسعه يافت و سينه به سينه نقل شد تا كاتبان آنها را ثبت كردند. می توان چنين نتيجه گرفت كه چندين مشخصه ی نمايش چون شبيه سازی، استفاده از صورتك و افزودن بازی بر داستان در اين دوره بوجود آمد و از آنجا كه جای بازی اين نمايشها در ميان مردم بوده است ، اولين مقدمات بوجود آمدن صحنه ی گرد كه در آن نمايشگران در وسط قرار دارند و مردم بدور آنها حلقه می زنند ، فراهم شد.

شايد يكی از روشنترين مدارك قابل استناد در مورد وجود نمايش “تاريخ بخارا“ باشد كه در ٥٢٢ بوسيله ی ابونصر قبادی به فارسی ترجمه شده كه در آن از تعزيه ی مردم بخارا بر مرگ سياوش سخن می رود : “مردمان بخارا را در كشتن سياوش نوحهاست چنانكه در همه ی ولايتها معروفست و مطربان آنرا سرود ساخته اند و قوالان آنرا گريستن مغان خوانند و اين سخن زيادت از سه هزار سال است...“ (بتاليف ابوبكر محمد بن جعفر النرشخی به سال ٣٣٢ به عربی)

همچنين شواهدی وجود داردمبنی بر اينكه اسكندر همراه سپاه خود تعدادی نمايشگر نيز با خود به همراه آورده است (حدود ٣٢٣ قبل از ميلاد) و روايات ديگر حاكی از آن است كه در اين دوره تماشاخانه هايی در همدان و كرمان وجود داشته است كه احتمالا بعدها بدست  ساسانيان ويران شده است.

آنچه مسلم است اينكه در اين دوران شرق و غرب بر يكديگر تاثيرات متقابلی گذاشته اند و در ايران در مدت كوتاهی سلوكی های يونانی الاصل و بعد زمان درازی اشكانيان كه به فرهنگ يونانی علاقمند بودند با آنها يك داد و ستد فرهنگی داشته اند.

همچنين در روايتهايی از نويسندگان عهد اسلامی ايران سخن از جشنهايی می رود كه مايه ی نمايشی داشته اند . يكی از آنها در روايت ابوريحان بيرونی آمده و جشن “برنشستن كوسه“ نام دارد و پس از اسلام بصورت بازی “مير نوروزی“ ادامه يافته است و هنوز هم در برخی دهات ايران انجام می شود: “ آذر ماه به روزگار خسروان (شايد ساسانيان) اول بهار بوده است و به نخستين روزی از وی مردی بيامد كوسه، بر نشسته بر خری، و بدست كلاغی گرفت و به باد بيزن خويشتن باد همی زدی و زمستان را وداع همی كردی، و ز مردمان بدان چيزی يافتی...“

نكته ی ديگر مربوط به رسمی است كه در روز ١٥ دی انجام می شده و در آن پيكره ای می ساخته اند و چون سلطان گرامی می داشته اند و عاقبت آن را قربانی می كرده اند . شايد اين بازی نوعی انتقامجويی از پادشاهان بوده است . اين بازی بگفته ی ابوريحان بيرونی در عهد او يعنی پس از اسلام نيز باقی ماند و گمان می رود كه به بازی “عمرسوزان“ تبديل شده باشد.

از آنجا كه در ايران  امكان پيدايش نمايش بطور وسيع وجود نداشته ، مردم ذوق نمايشی خود را به رقص و مراسم و جشنها منتقل كرده اند . يكی از مدارك موجود در اين زمينه چهار تصوير زنی هنرپيشه است بر تنگی نقره ای . در تصوير اول اين زن در دست راست خود شاخه گلی و در دست چپ ظرفی بدست گرفته است و در دو طرف او روباه و قرقاولی ديده  می شوند . در تصوير دوم حلقه ای بدست راست و گلی بدست چپ داردو در حالت رقص است در تصوير سوم شاخه ی بلند درختی كه گل و برگ دارد در دست دارد و در دوطرف وی كبك و تذرو ديده می شوند و در تصوير چهارم پرنده ای به دست راست به سمت بالا نگه داشته و در دست چپ روباهی را گرفته و از دم تكان می دهد و باز هم تصوير كبك و تذرو در دوطرف او ديده می شود. در حاشيه های هر چهار تصوير برگ مو تصوير شده است  كه تفسير آن اين می تواند باشد كه وی حيوانات آفت انگور را تنبيه می كند و به حيوانات بی آزار نگاه پرمهری دارد.

نمونه ی ديگر يك بازی سه نفری قديمی توام با رقص است كه پايكوبی زنی است و رقصهای رقابت آميز دو مرد كه يكی همسر زن است و ديگر عاشق او كه از آنجا كه در انتهايش شوهر بدست عاشق كشته می شود ، يقين می رود كه به پيش از دوران آئين زرتشت و اسلام باز گردد. چون از نظر هر دوی اين اديان اين عمل بسيار غير اخلاقی است . از آنجا كه اين رقص در دهات مازندران اجرا می شده ، احتمالا مذهب نتوانسته است به آن دست اندازی كند.

در پايان باز می گرديم به نقالی و نقالان كه داستانهای قهرمانان ملی را همچنان در كوی و برزن باز می گفتند و حتی پس از ثبت اين داستانها ، نقالی بدليل عدم آشنايی عوام با خواندن و نوشتن ادامه يافت.

ادامـــــه دارد...

تهیه و تنظیم : امیر حسین تفخیمی                      oscar_man98@yahoo.com        

به قلم: امیررضا-امیرحسین ׀ تاریخ: چهارشنبه 14 شهریور1386 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

به منظور سامان‌دهي به وضعيت تمرين گروه‌ها در اداره تئاتر

جلسه مشتركي با حضور مسئولان و نمايندگان جشنواره‌ها برگزار مي‌شود

به منظور جلوگيري از نارضايتي گروه‌هاي متقاضي تمرين و سامان‌دهي به وضعيت تمرين گروه‌ها در اداره تئاتر به زودي جلسه مشتركي با حضور نمايندگان جشنواره‌ها و مسئولان در مركز هنرهاي نمايشي برگزار مي‌شود.
به گزارش دريافتي سايت ايران‌تئاتر از روابط عمومي اداره برنامه‌هاي تئاتر و خانه نمايش، در حال حاضر 23 گروه نمايشي متقاضي شركت در بخش بين‌الملل بيست‌وششمين جشنواره بين‌المللي تئاتر فجر و 19 گروه نمايشي شركت كننده در ششمين جشنواره سراسري تئاتر ماه به همراه تعدادي از گروه‌هاي نمايشي كه از سوي مجموعه تئاترشهر معرفي شده‌اند، در شش پلاتوي اداره برنامه‌هاي تئاتر در حال تمرينند.
بنا‌ به اين گزارش، به‌زودي گروه‌هاي نمايشي شركت كننده در بخش چشم‌انداز سال 87 و بخش مسابقه بيست‌وششمين جشنواره بين‌المللي تئاتر فجر نيز به گروه‌هاي ياد شده اضافه خواهند شد.
بنابراين، با توجه به محدود بودن پلاتوهاي تمرين اداره برنامه‌هاي تئاتر و تقاضاي بيشتر گروه‌هاي نمايشي براي تمرين در ساعات بعدازظهر‌، ‌‌بيشتر پلاتوهاي تمرين صبح‌ها خالي و بي‌استفاده‌اند؛ در مقابل در ساعات پس از ظهر، ازدحام‌ به‌وجود مي‌آيد.
با عنايت به شرايط ذكر شده و به منظور جلوگيري از نارضايتي گروه‌هاي متقاضي پلاتوي تمرين و ساماندهي به وضعيت تمرين‌ها، به‌زودي جلسه مشتركي با حضور نمايندگان جشنواره‌ها و مسئولان امر در مركز هنرهاي نمايشي برگزار خواهد شد.
به قلم: امیررضا-امیرحسین ׀ تاریخ: یکشنبه 11 شهریور1386 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

سامـــــوئل بکــــت.......
نويسنده اي در انتظار هيچ

نگاهی کوتاه به زندگی وآثار  ساموئل بکت  Samuel Beckett


ساموئل بكت نمايشنامه نويس ايرلندي در سال1906 زندگي‌‌‌أي را آغاز كرد كه همواره تا پايان عمرش وي را از آن خلاصي نبود، او را به عنوان اوّلين ابزورد نويسي مي‌‌شناسند كه شهرت جهاني يافت. وي از همان نوجواني پيوسته احساس تنهايي و اندوه مي‌كرد، زندگي‌‌اش را ساعتها در رختخواب مي‌گذراند، از بودن و هم صحبتي با مردم به خصوص زنان گريزان بود و به قدري ضعف و نوميدي بر او غلبه كرده بود كه بايد ساعتها مشروب مي‌‌نوشيد تا قادر به صحبت كردن باشد.
در سال1928 در پاريس با جيمز جويس آشنا شد كه در زمان كوتاهي از مريدان وي گشت، در بيست و سه سالگي مقاله‌أي به دفاع از جويس به نام اوپس مگنوم نوشت كه از او در مقابل تقاضاي عامّة مردم راحت طلب براي قطعات ساده فهم جانبداري كرد. وي ملاقات‌هاي طولاني با جويس ‌داشت تا جايي كه شايع شده بود آن دو ساعت ها در سكوت مي‌نشينند  و هر دو از دلتنگي و غصّه رنج مي‌برند. وي در زندگي, كسي را به تنهايي‌‌اش دعوت نمي‌كرد، او يكبار در دفتر خاطراتش به دختر جيمزجويس اظهار علاقه كرده بود امّا زماني كه ديگر مرده بود و احساس انساني نداشت.
 در سال 1930 اوّلين جايزه ادبي‌اش را به مبلغ ده پوند براي شعري با عنوان هرسكوپ كسب كرد و پس از آن مقاله‌أي درباره مارسل پروست نوشت كه زمينة مشغوليّت ذهني او درباره گذشت بيهوده زندگي انسان و تكرار عادات و اموري است كه هيچ نتيجه‌أي ندارد. اين انديشه موجب شد تا وي مقامش را در دانشكده تيريستي رها كند و به دوره گردي روآورد. او در طيّ اين مدّ‌‌ت از ايرلند,فرانسه و آلمان عبور كرد و وقتش را صرف نوشتن شعرها و داستان‌هايش كرد و كارهاي حيرت‌انگيزي براي گذران زندگي.
وي عاقبت در سال 1937 در پاريس ساكن شد كه در آنجا توسّط مردي به منظور درخواست پول خنجر خورد. پس از بهبودي براي ملاقات ضاربش به زندان رفت وقتي كه از او علّت عمل را جويا شد شخص به فرانسوي پاسخش را دادكه بعدها در ارائه بعضي از شخصيت‌هاي گيج و گمشده در آثارش از آن استفاده كرد.


با وجودي كه زبان اصلي وي و زبان بين المللي انگليسي بود همة كارهايش به فرانسه نوشته
شده است و اين بيانگر آن است كه او نظم و صرفه‌‌‌‌جويي در احساسات را كه يك زبان غير
مادري بر او تحميل مي‌كرد, خواستار بود.

در طول جنگ جهاني دوّم پاريس توسّط آلمان‌ها به اشغال درآمد امّا بكت در همان جا ماند و به جنبش زيرزميني«نهضت مقاومت» ملحق شد تا سال 1942 كه بسياري از اعضاي گروهش دستگير شدند و او مجبور شد كه با زن فرانسوي الاصلش به منطقة اشغال نشده بگريزد.
در سال 1945 بعد از آزادي پاريس از دست آلمان‌ها, به پاريس بازگشت و دورة پركاري‌اش را به عنوان يك نويسنده آغاز كرد. آثار وي در 5 سال بعدي شامل  ا لوتريا- درانتظارگودو-بازي نهايي-رمان‌هاي مولوي، مالونه مي‌ميرد، غيرقابل نامگذاري، مرسيداِركامير-دو كتاب داستان كوتاه و يك كتاب انتقادي بود.
اوّلين نمايش بكت «الوتريا» آيينه‌‌أي بود از جستجوي خودش به دنبال آزادي، چرخشي پيرامون جستجوهاي مرد جواني كه از خانواده‌اش و از قيود اجتماعي‌اش مي‌برد. بكت موقعيّتش را به عنوان يك نمايشنامه نويس مطرح در آوريل 1957 به دست آورد.يعني زماني كه دوّمين اثر مطرحش«بازي نهائي» به زبان فرانسه در تئاتر رويال شهرت لندن به نمايش درآمد.
با وجودي كه زبان اصلي وي و زبان بين المللي انگليسي بود همة كارهايش به فرانسه نوشته شده است و اين بيانگر آن است كه او نظم و صرفه‌‌‌‌جويي در احساسات را كه يك زبان غير مادري بر او تحميل مي‌كرد, خواستار بود.
كارهاي نمايشي بكت بر عوامل اساسي نمايش تكيه ندارد، او به پلات-شخصيّت پردازي و گره گشايي نهائي كه تاكنون به عنوان اصول اصلي نمايش تلّقي شده‌‌‌‌‌اند به صورت يكسري از تصّورات واقعيت نما نگاه مي‌‌‌كند. براي او زبان بي‌‌‌ فايده است چرا كه نگاه وي به جهان يك نگاه اسطوره‌أي است، مردمش به عنوان مخلوقاتي تنها هستند كه تلاش احمقانه‌‌أي دارند براي اظهار چيزهاي غير قابل اظهار و شخصيّت‌‌‌هايش در خلاء رؤيا مانند وحشتناكي كه ناشي از فشار احساسات گمراه كننده اندوهناك و كوشش‌‌هاي عجيب براي برخي ارتباطات است زندگي مي‌كنند.

در انتظار گودو
اوّليّن پيروزي واقعي‌‌بكت در ژانويه 1953 اتفاق افتاد يعني زماني  كه«درانظارگودو» در تئاتر بيبيلون به اجرا درآمد.
«در انتطار گودو» توسط گروهي از بازيگران كارگاه نمايش سانفرانسيسكو در بازداشتگاه سن‌‌‌كؤنتين براي بيش از هزاروچهارصد مجرم به نمايش در آمد. در تمام طول اين نمايش, استراگون و ولاديمير- دو شخصيت اصلي اين نمايش – منتظر شخصي به نام گودو هستند. آنها هرگز اين شخص را نديده اند بلكه تنها نام او را شنيده اند .
در پرده اول صحنه از تلي كم ارتفاع و يك درخت لخت بيد تشكيل شده است . در صحنه ي دوم تنها تغييري كه با آن مواجه ايم اين است كه درخت يك برگ زده است.
در اين نمايش همه چيز حاكي از تكرار و سر در گمي بازيگران دارد.
آن هاهرروز به انتظار آمدن گودو در زير درخت به سر مي برند, هر شب در يك راه آب مي خوابند, هر روز پسركي از طرف گودو براي آن هاپيام مي آورد و هر روز ناچارند پوتين هايي به پا كنند كه آزارشان مي دهد.  آن ها در وضعيتي مشابه هم به سر مي برند, هر دو گويي زمان را از دست داده اند, نمي دانند پسرك را دقيقا كي ديده اند , گودو كي قرار است بيايد يا كجا با آن ها قرار ملاقات دارد يا امروز چند شنبه است  (فرقي هم برايشان ندارد)
هر دو از تنهايي رنج مي برند, آن ها براي فرار از انتظار , تصميم مي گيرند كه خودشان را دار بزنند اما شاخه ي درخت تنها ظرفيت يكي از آن ها را دارد پس ديگري تنها مي ماند وبعد از ترس تنها ماندن از اين كار صرفنظر مي كنند.اين ترس از تنهايي به قدري است كه حتي وقتي استراگون مي خوابد و ولاديمير سريعا او را از خواب بيدار مي كند و اظهار مي كند كه من احساس تنهايي مي كنم.
يكي از مشخصه هاي ديالوگ آن ها پيش كشيدن موضوعاتي است كه بي مقدمه و بي نتيجه مطرح مي شود در حرف زدنشان مدام از اين شاخه به آ ن شاخه مي پرند . صحبت  به دزد ـ كتب مقدس ـ توبه كردن ـ خنديدن ـ هويج و شلغم مي كشد(صحبت‌هاي احمقانه و مزخرف مي‌كنند)و در پايان همچنان به انتظارگودو مي‌نشينند كه بيايد.
پس از پايان اين تئاتر در كمال تعجّب نمايش ارائه شده يك موفقيّت بزرگ بود. زندانيان به خوبيِ ولاديميرو استراگون مي‌‌‌فهميدند كه زندگي يعني انتظار-وقت‌‌كشي و درآويختن به اميدي كه در واقع شايد جايي در اين گوشه كنارها باشد، اگر امروز نشد شايد فردا.
 بكت در سال1969 جايزه ادّبيات نوبل را به دست آورد وي تا پيش از مرگش كه در 1989 اتّفاق افتاد به نوشتن مشغول بود امّا بار مسؤليّت نوشتن از هر كاري  براي او سنگين‌ و سنگين‌‌‌‌تر شد تا جايي كه در پايان گفت: «هر كلمه برايم زندگي غيرضروري بر سكوت و پوچي است».

سال شمار زندگي بكت:
1906ساموئل بكت، متولّد(13 آوريل) در فاكس راكِ دوبلين، جوان‌‌ترين پسر مي و بيل‌‌‌بكت.
1920    به مدرسة پورتورا رويال مي‌رود.
1923    به تيرنيتي كالج دوبلين مي‌‌رود، و فرانسه و ايتاليايي مي‌خواند.
1928    براي اوّلين بار به پاريس حركت مي‌كند، و در اِكول نورمال سوپريور كرسي استادي مي‌گيرد. در پاريس با توماس مك گريوي ملاقات مي‌كند، و او بكت را به جويس معرّفي مي‌كند.
1929    مقالة «دانته…برونو…ويكو…جويس» و «پيش فرض»(داستان كوتاه) منتشر مي‌شود.
1930    «هورسكوپ» منتشر مي‌شود. به دوبلين برمي‌‌‌‌‌‌‌گردد.
1931    كتاب پروست منتشر مي‌شود.
1932    پستي را در تيريستي كالج دوبلين قبول مي‌‌كند و به پاريس حركت مي‌‌كند. بازگشت به دوبلين.
1933    مرگ پسر.
More Pricks Than Kicks
(داستان‌هاي كوتاه) براي انتشار پذيرفته مي‌شود. در پايان سال به لندن مي‌رود و به روان درماني مي‌پردازد.(درمان وي تا سال 1935 طول مي‌كشد).
1934    در كلاس ك.گ يونگ شركت مي‌كند و رمان مورفي را مي‌نويسد. كتاب اشعار
Echoes Bones and Other Precipitates
  منتشر مي‌شود. در پايان سال به دوبلين برمي‌گردد.
1937    مورفي براي چاپ پذيرفته مي‌شود.
1938    در حاليكه شب هنگام در پاريس قدم مي‌زند، با چاقو مورد حمله قرار مي‌گيرد، در طول درمان رابطه‌أي را با سوزان دِشوو-دومزينل شروع مي‌‌كند، كه تا پايان مرگ ادامه مي‌يابد. مورفي منتشر مي‌شود.
1939    به پاريس مي‌رود و براي آخرين بار با جويس ملاقات مي‌كند. به پايتخت برمي‌گردد و به جنبش مقاومت مي‌پيوندد.
1942    همراه با سوزان به دهكده‌أي در واكلوز مي‌گريزد.
5-1942 وات را مي‌نويسد.
6-1945 در پايان جنگ به ديدار خانواده‌اش در ايرلند مي‌رود، و در آن جا به بصيرتي بنيادين در مورد ماهيّت نوشته‌هايش دست مي‌يابد.
53-1946 دور
ه فعّاليّت خلاقانة متراكم. كتاب‌‌‌هاي The Nouvelles، مرسيه و كامير، تريلوژي (مولوي،1951، مالون مي‌ميرد، 1951، و بي نام و نشان، 1953)، متن‌هايي براي هيچي، و دو نمايشنامة Eleutheria
  و در انتظار گودو را مي‌نويسد.
1950    مرگ مادر.
1953    گودو در پاريس اجرا مي‌شود.
1955    اوّلين اجراي گودو در لندن. دست آخر را شروع مي‌كند.
1956   
All That Fall
را مي‌نويسد.
1957    دست آخر (در فرانسه) در لندن اجرا مي‌شود.
1958    دست آخر در لندن، همراه با آخرين نوار كراپ اجرا مي‌شود.
1960    نوشتن روزهاي خوش را آغاز مي‌كند.

1961    چگونه است را منتشر مي‌كند. ازدواج با سوزان.

1962    بازي را مي‌نويسد. روزهاي خوش در لندن اجرا مي‌شود. 
                        
1964
    فيلم برداري از فيلمِ فيلم(با كارگرداني آلن اشنايدر). بازي در لندن اجرا مي‌شود.
1966    مجموعه داستان
Tetes Mortes
  منتشر مي‌شود.                                  
1969    جايزه نوبل ادبيّات را مي‌برد.     
1972    من نه را نوشته و اجرا مي‌شود.
1975   
Foot falls
را مي‌نويسد.
1979    قطعه‌أي مونولوگ به روي صحنه مي‌رود. گروه  منتشر مي‌شود.
1982    فاجعه را مي‌نويسد.
1986   
Stirring Still
  را مي‌نويسد.
1988    به بيماري پاركينسون مبتلا مي‌شود. و «
واژه چيست» را مي‌نويسد.

1989   
مرگ سوزان (17 ژولاي)، بكت در 22 دسامبر همان سال مي‌ميرد.

تهـــیه و تنظـــیم : امیـــر حســین تفــخیمی                  oscar_man98@yahoo.com

به قلم: امیررضا-امیرحسین ׀ تاریخ: چهارشنبه 7 شهریور1386 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

مقاله ای از رضا کیانیان

                                                       تخته بند تن

    رضا کیانیان

پنج نمایشنامه را بسیار دوست دارم و امیدوارم روزی آنها را بازی کنم: مکبث و ریچارد سوم از شکسپیر، باغ آلبالوی چخوف،مردی برای تمام فصول اثر رابرت بالت و آمادئوس در نقش سالی یری.چند بار هم تا نزدیکی هر کدام رفته ام ولی نشد.اینها آرزوهای معقول رضا کیانیان بازیگر است.

اما آرزوی اصلی تمام دوران بازیگری ام از دبستان،دبیرستان،دانشگاه و امروز که ۵۱ سالگی ام را پشت سر میگذارم و وارد نیمه دوم قرن زندگی ام شده ام و هنوز دست از سرم بر نداشته،این است که در یک فیلم کارتون بازی کنم.نه در فیلمی مثل ((راجر ربیت))،همبازی کارتونها بشوم،بلکه آرزو دارم مثل خود شخصیتهای کارتون باشم،با همان امکانات فیزیکی و فانتزی.

روزگاری فکر می کردم کارتونها هیچ محدودیتی ندارند.سرشان ۳۶۰ درجه می چرخد.می توانند خودشان را باد کنند و مثل بادکنک به هوا بروند.با یک نقشه ی بال بسازند و پرواز کنند.زیر آب قدم بزنند.تا وقتی حواسشان نیستروی هوا راه بروند.له بشوند و دوباره به حال اولشان برگردند.

با هر سرعتی دوست دارند بدوند و...همه چیزو همه کار را انجام دهند.اما وقتب فیلم راجر بیت را دبدم،محدودیت آنها را فهمیدم.آنها هم می توانستند بمیرند و کشته شوند.شاید یک روز داروییی کشف شود که کاری کند کارتونها هرگز نمیرند.با این همه دوست دارم کارتون می بودم و یا میتوانستم با میکی موس در یک فیلم همبازی می شدم.مثل خود او،نه مثل آدمها.

در دوران دبیرستان بود که فهمیدم کسانی هستند که با ریاضت کشیدن از تخته بند تن رها می شوند.با تمام قوا به آن سمت کشیده شدم.مدیم خوبی هم بودم.احضار ارواح و هیپنوتیزم برایم ممکن شدند.یکی از نزدیکانم تا خروج روح از بدنش و گردش های روحانی رفت.منزل بعدی من آنجا بود،که ناگهانی سوالی اساسی برایم مطرح شد.همه اینها درست!به بازیگری چه ربطی دارد؟من بازیگرم.تا آنجا که همه اینها به من تمرکز میدهند قبول،و از آنجا به بعدش را لازم ندارم،چون به دنیای دیگری مربوط می شود که دنیای من نیست.من دوست داشتم خوب بدوم،خوب بپرم،خوب شکل عوض کنم و همه اینها را نمایش بدهم.اما آن عوالم مرا بشتر به درون خودم می برد.مرا به سمت عرصه های غیرنمایشی می برد.

وقتی در گروه نمایش پارت مشهد کار می کردم،یک دغدغه اساسی داشتم.می گفتم چرا هر هنرمندی می تواند هنرش را به شکل فردی و فی البداهه ارائه کند،جز بازیگر؟مثلا در یک مهمانی یکی می خواند،یکی می رقصد،رقصد،یکی می نوازد،یکی می نواند نقاشی کند،طرحی بکشد و ...اما اگر به من بازیگر بگویند شما هنرت را نشان بده باید جواب بدهم متن ندارم!تمرین ندارم!چرا نمی شود یک بازیگر همانجا بلند شود و کاری نمایشی انجام دهدو همه را حیرت زده کند و به تحسین وادارد؟با بچه های جوان گروه تمرین کردیم.بدیهه سرایی.بدیهه سرایی...دور هم جمع می شدیم و یک((سوژه))مطرح می کردیم و بلافاصله یک تقسیم نقش و سپس اجرا.کمی موفق شدیم.اما برای این نوع اجرا،بدن مطیع و کارآمدی لازم داشتیم.پس تمرینهای مهارتی را شروع کردیم.کارمان به نمایش های خیابانی کشید.درجا سوژه ای گیرمان می آمد و با نگاه،نقش ها تقسیم می شد و میان مردم اجرا می کردی

در شهر و روستا،میان کارگران کارخانجات،در مزارع،کنار دریا،میان مسافران تابستانی...این دوره ی اجراهای خیابانی آخرین قید و بند اجرایی تئاتر را هم گشود.دیگر به ((صحنه)) احتیاج نداشتیم،چون همه جا صحنه ی نمایش ما بود.دیگر به صحنه ی ایتالیایی-همان مکعب مستطیلی که در انتهای سالن روبروی تماشاگران قرار دارد-و حتی هیچ صحنه ی از پیش تعریف شده ای محتاج نبودیم.هر جا که دوست داشتیم به صحنه تبدیل می شد.سال ها قبل در گروه تئاتر پارت،به سمت مینی مالیسم حرکت کرده بودیم.سعی داشتیم در نمایش به هر چیز غیر از بازیگر و بازی محتاج نباشیم.کوشش هایمان نتایج زیباشناسانه ی خوب و راضی کننده ای هم به همراه داشت.اما به هر حال صحنه ای لازم بود و جایی برای تماشاگر که باید از پیش معلوم می شد.اما اجراهای خیابانی و دوره گرد،ما را از آخرین خوان مینی مالیسم هم گذراند،از صحنه.دیگر از تماشاگر نمی خواستیم به سراغ ما بیاید،بلیت بخرد و منتظر بماند تا نمایش را شروع کنیم.بلکه ما به سراغ تماشاگر می رفتیم. و او از هر جای نمایش می رسید خوب بود و تا هر جای نمایش می دید باز هم خوب بود.این نوع نمایش ما را به میهمانی ها کشاند.به شکلی همان آرزوی قدیمی ما به واقعیت پیوست.ما هم می توانستیم مثل خوانندگان و نوازندگان و رقصندگان و دلقک ها مجلسی را گرم کنیم

این سلسله بازی ها به نتیجه ای درخشان انجامید.به ما فهماند یکی از راههای جذب و نگهداشتن تماشاگر تا پایان اجرا،خنداندن اوست.تماشاگری که در حال گذر از خیابان،کار روزمزه یا در میهمانی است،تصمیم ندارد نمایش تماشا کند،بلکه کاری ضد تماشا به معنای عام انجام می دهد و ما گروه دوره گرد نمایش رسیده ایم و می خواهیم کاری کنیم تا ما را و شگردهای ما را تماشا کند،چگونه؟یکی از پاسخها همان خنداندن بود.ما می خنداندیم،بدون تصمیم قبلی،اما پس از مدتی خنداندن از تصمیم های قبلی ما شد.چه در اجراهای انقلابی میان تماشاگران هیجان زده ی انقلابی در همان روزهای انقلاب و چه در میهمانی ها و کنار دریا.

وقتی ما به سراغ تماشاگر می رویم،باید هدیه ای برایش داشته باشیم.درد و غم و رنج جزء هدایا نیستند.می توانیم فیلم یا نمایشی پر از غم و اندوه داشته باشیم.اما روی صحنه ای که تماشاگر با انتخاب خودش بلیت بخرد و به تماشا بنشیند.اما وقتی به سراغ او می رویم،آن هم بدون دعوت و آگاهی قبلی،باید به تماشاگر لذت بدهیم و او را خوشحال کنیم...یک بار در یک مهمانی،شخص بسیار محترمی مرا به گوشه ای کشید،آهسته و ناصح به من گفت:برای شما که آدمی فهمیده و روشنفکر هستید،زشت است که این دلقک بازی ها را دراورید.البته این جمله را با هزار نوع معذرت خواهی بیان کرد.مرا نصیحت می کرد که آدمی جدی و موقر باشم!

میدانید جواب من چه بود؟گفتم :((بزرگترین آرزوی من این بوده که روزی بتوانم دلقک بشوم.مثل چارلی چاپلینو بعد از این مرز بگذزم و کارتون بشوم مثل میکی موس!)) و دیگر با من سخن نگفت و تا آخر شب که میهمانی تمام شد حتی به من نگاه هم نکرد؛هم او موقع نمایش ما کلی خندیده بود.مطمئنم او چارلی چاپلین را بارها و بارها تماشا کرده بود و لذت برده بود.

گروه سوال

لذت و خوشحالی و خنده فقط از راه مسخره بازی ایجاد نمی شود.یکی از راهها از مسخرگی می گذرد.بی نهایت راه برای خنداندن و خوشحال کردن وجود دارد.برتولت برشت از لذت کشف برای خنداندن و خوشحال کردن تماشاگر استفاده می کرد.رابطه ی مستقیم خنده و لذت را با کشف فهمیده بود.همان قدر که ارشمیدس از کشف خودش خوشحال شد و برهنه به خیابان دوید تا همه را آگاه کند.ما هم از کشفهای روزمره خوشحال می شویم و چون همه ی کشفها در حمام صورت نمی پذیرد در نتیجه برهنه بیرون نمی دویم.

نمایش می تواند تماشاگر را به کشف مسائل اجتماعی و حتی شخصی برساند.این شیوه ی برشت بود.شیوه ی ما هم اوایل از همین راه می گذشت. حرکتهای متناقض،گفتارهای متناقض و نهایتاً اتفاق های متناقضی را که از یک منبع بیرون می زد کنار هم می گذاشتیم و از تماشاگر خنده می گرفتیم و بعدها کم کم دیگر تصمیمی برای چگونه خنداندن نداشتیم.می خنداندیم و از بذت تماشاگر لذت می بردیم.

خب.تا کجا می توانستیم پیش برویم؟حذف دکور،لباس،متن،تمرین،روخوانی،بلیت فروشی و ...صحنه.دیگر چیزی باقی نمانده بود،جز بازی و بازیگر.فهمیدم همه چیز بازیگر قابل حذف است،جز بازیگر.خلاصه شده بودیم و تنها فقط چند بازیگر با هم مانده بودیم.همه ی لباسها،لباس نمایش ما بود.همه ی نورها،نورنمایش ما بود...و همه جا صحنه ی ما بود.تخیل و فیزیک ما هر کمبودی را جبران می کرد.تخیل و فیزیک بازیگر،یعنی ذهن و بدن او،رابطه ی مراد و مریدی دارند.هر دستوری که از ذهن صادر شود بدن اجرا می کند.ذهن پرورش یافته،بدن پرورش یافته لازم دارد.باید ذهن و بدن بازیگر امکانات فراوان تری از ذهن و بدن تماشاگر داشته باشد،به همین دلیل است که تماشایی هستند.

اما به جایی رسیدیم که ذهن می خواست پرواز کند و بدن نمی توانست. ذهن می خواست غیب شود و بدن نمی توانست.یعنی به جایی رسیدیم که دیگر بدن نمی توانست از تخته بند فیزیک رها شود.از اینجا به بعد فقط دنیای کارتون می توانست رهایی بخش باشد.ذهن،مرزهای کارتون را درمی نوردید؛اما بدن نمی توانست.چند سال پیش در نمایش ((یادگار سالهای شن)) به کارگردانی علی رفیعی که در تالار وحدت اجرا می شد،از در و دیوار بالا می رفتم.از همه جا آویزان می شدم.متن را میان زمین و هوا بیان می کردم،می چرخیدم،می غلتیدم...اما راضی کننده نبود. اگر جریان تئاتر پس از انقلاب قطع نمی شد و ادامه پیدا می کرد...شاید همچنان داشتم ادامه می دادم و شاید به مرزهای جدیدی رسیده بودم. ولی تا کجا می شد رفت؟گروه نمایشی که ویلم دافو عضو آن است تا مرزهای باورنکردنی پیش رفته است.بدنشان به جایی رسیده که حیرت انگیز است.ما هم به نوعی به همان سمت می رفتیم اما مطمئنا به میکی موس نمی رسیدیم.و بازی میکی موس همچنان می ماند برای بعد.

آن سیب که بالا انداخته شد،هزار چرخ زد تا اینجا که هستم.هنوز هم دارد می چرخد،تا کجا نمی دانم.اما با همه ی این چرخش ها در انتهای روحم رضا کیانیانی هست که می خواهد از تخته بند تن برهد.

 امیررضا جلالی

amir_pk17@yahoo.com

به قلم: امیررضا-امیرحسین ׀ تاریخ: یکشنبه 4 شهریور1386 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

درباره وبلاگ

به نـــام خـــدا
چــه جــواب هایی دارد این عـــلامت ســـوال
شروعـــی کرده ایم از جـــنس ؟
جـــمعی عـــاشق
ســـکوت هایمان از جـــنس این عــلامت پــر شــده است
می خـــواهیم باشـــیم با همــه بودن ها و نبودن هــایش
و حــال با تمــام توان این بار با عـــلامتی جـــدید
علامتی ســـوال که دوســـت دارد بخنداند و لحظاتی حتی بگـــریاند
و لحـــظه ای به تامــلی عــمیق فــرو ببریم
دوســـت داریم خنده را روی صـــورت تمـــاشاگران عـــشق نقـــاشی کنیم
دوست داریم باور کنیم کــه می شـــود بود بی دغدغـــه هایی که دور می کند مــا را از هـــنر
دوست داریم باشـــیم برای شــما
که عـــاشقانه از هـــنر و هنـــر مند حمـــایت می کنید
با امـــید به آینـــده گـــــروه نمـــایش ؟
............................
گروه تئاتر سوال فعالیت خود را از سال 1386 در تهران آغاز کرده است.
اعضای گروه سوال (؟) :
احسـان الله دادی
امـیر حـسین تـفـخیمی
امیررضـا جـلالـی
آسـا رضـاخـانی
پــروانه ارســــالی
محمــد پـیــر هوشــیاران

.....................

×× سوابق گروه سوال ××

1. اجـــرای نمایش همه فرزندان مـن در سالن جام جـــم 85

2. اجـــرای نمایش خــرده جنایت های زن و شوهری در سالن جام جـــم سال 85

3. اجـــرای نمایش تانگـــوی تخم مرغ داغ داغ در سالن جام جـــم سال 85

4. اجـــرا ی نمایش پیک نیک در میدان جـــنگ در دانشـــگاه تهـــــران - جنــــوب در سال 86

و اجـــرای نمایش(( پیک نیک در میدان جنگ))در(( فـــــرهنگســـــرای بهمــــن)) از 29 تیـــــر تـــــا

17 مـــــرداد در ســــاعت 17:00 به اجـــــرا در آمــــد.

5. بازیگـــری در فیلم کــوتــاه " سکانس 44 "

6. بازیگـــری در فیلم کــوتــاه " زندان، شــهر، زندان "

7. بازیگـــری در فیلم کــوتــاه " عــوضی های کوچــه 13 "

8. نمـــایش ((در حال تمرین)) در سال 88 " کــاش یه تلمـــبه داشــتیم"

****************************
نمایــش های در حال اجــــرا:

۱. من-مکبث- تو فرزین ریحانی‌راد خانه کوچک نمایش ۱۶/۳۰

2. بوبوک به کارگردان بنفشه اعرابی در تالار اصلی مولوی ۱۸

3. مهر هفتم‌ سعید شاپوری قشقایی ۲۰/۳۰

4. قولنج داود فتحعلی‌بیگی حسین بابایی سنگلج ۱۹

5. تماشاخانه ایرانشهر، سالن شماره 1: "زال و رودابه"کارگردانی نادر رجب‌پوساعت 20:30

6. مرثیه‌ای برای یک سبک وزن‌ ایوب آقاخانی سایه ۲۰/۱۵

7. سگ سکوت طلا معتضدی آروند دشت‌آرای تالار ایرانشهر ۲۰/۳۰

8. خشکسالی و دروغ محمد یعقوبی تالار چهارسو 20/30

9. سالن اصلی تئاتر شهر : نمایش"باغ شکر پاره" به نویسندگی و کارگردانی قطب‌الدین صادقبازیگرانی چون

کرامت رودساز، کاظم هژیرآزاد، سامان دارابی، نوشین تبریزی و رهام مخدومی ساعت 20:15

10. کارگاه نمایش:"مجلس برادرکشی" نوشته تقی همتی‌نیا و سیروس همتی و به کارگردانی

سیروس همتی20:45مدت زمان 45 دقیقه

11.تالار کوچک:نمایش"ویولون‌هایتان را کوک کنید نمایش" کارگردانی

بیتاخارستان یساعت 19


لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to questiong.Blogfa.com / Theme by: best skin