تخته بند تن
رضا کیانیان
پنج نمایشنامه را بسیار دوست دارم و امیدوارم روزی آنها را بازی کنم: مکبث و ریچارد سوم از شکسپیر، باغ آلبالوی چخوف،مردی برای تمام فصول اثر رابرت بالت و آمادئوس در نقش سالی یری.چند بار هم تا نزدیکی هر کدام رفته ام ولی نشد.اینها آرزوهای معقول رضا کیانیان بازیگر است.
اما آرزوی اصلی تمام دوران بازیگری ام از دبستان،دبیرستان،دانشگاه و امروز که ۵۱ سالگی ام را پشت سر میگذارم و وارد نیمه دوم قرن زندگی ام شده ام و هنوز دست از سرم بر نداشته،این است که در یک فیلم کارتون بازی کنم.نه در فیلمی مثل ((راجر ربیت))،همبازی کارتونها بشوم،بلکه آرزو دارم مثل خود شخصیتهای کارتون باشم،با همان امکانات فیزیکی و فانتزی.
روزگاری فکر می کردم کارتونها هیچ محدودیتی ندارند.سرشان ۳۶۰ درجه می چرخد.می توانند خودشان را باد کنند و مثل بادکنک به هوا بروند.با یک نقشه ی بال بسازند و پرواز کنند.زیر آب قدم بزنند.تا وقتی حواسشان نیستروی هوا راه بروند.له بشوند و دوباره به حال اولشان برگردند.
با هر سرعتی دوست دارند بدوند و...همه چیزو همه کار را انجام دهند.اما وقتب فیلم راجر بیت را دبدم،محدودیت آنها را فهمیدم.آنها هم می توانستند بمیرند و کشته شوند.شاید یک روز داروییی کشف شود که کاری کند کارتونها هرگز نمیرند.با این همه دوست دارم کارتون می بودم و یا میتوانستم با میکی موس در یک فیلم همبازی می شدم.مثل خود او،نه مثل آدمها.
در دوران دبیرستان بود که فهمیدم کسانی هستند که با ریاضت کشیدن از تخته بند تن رها می شوند.با تمام قوا به آن سمت کشیده شدم.مدیم خوبی هم بودم.احضار ارواح و هیپنوتیزم برایم ممکن شدند.یکی از نزدیکانم تا خروج روح از بدنش و گردش های روحانی رفت.منزل بعدی من آنجا بود،که ناگهانی سوالی اساسی برایم مطرح شد.همه اینها درست!به بازیگری چه ربطی دارد؟من بازیگرم.تا آنجا که همه اینها به من تمرکز میدهند قبول،و از آنجا به بعدش را لازم ندارم،چون به دنیای دیگری مربوط می شود که دنیای من نیست.من دوست داشتم خوب بدوم،خوب بپرم،خوب شکل عوض کنم و همه اینها را نمایش بدهم.اما آن عوالم مرا بشتر به درون خودم می برد.مرا به سمت عرصه های غیرنمایشی می برد.
وقتی در گروه نمایش پارت مشهد کار می کردم،یک دغدغه اساسی داشتم.می گفتم چرا هر هنرمندی می تواند هنرش را به شکل فردی و فی البداهه ارائه کند،جز بازیگر؟مثلا در یک مهمانی یکی می خواند،یکی می رقصد،رقصد،یکی می نوازد،یکی می نواند نقاشی کند،طرحی بکشد و ...اما اگر به من بازیگر بگویند شما هنرت را نشان بده باید جواب بدهم متن ندارم!تمرین ندارم!چرا نمی شود یک بازیگر همانجا بلند شود و کاری نمایشی انجام دهدو همه را حیرت زده کند و به تحسین وادارد؟با بچه های جوان گروه تمرین کردیم.بدیهه سرایی.بدیهه سرایی...دور هم جمع می شدیم و یک((سوژه))مطرح می کردیم و بلافاصله یک تقسیم نقش و سپس اجرا.کمی موفق شدیم.اما برای این نوع اجرا،بدن مطیع و کارآمدی لازم داشتیم.پس تمرینهای مهارتی را شروع کردیم.کارمان به نمایش های خیابانی کشید.درجا سوژه ای گیرمان می آمد و با نگاه،نقش ها تقسیم می شد و میان مردم اجرا می کردی
در شهر و روستا،میان کارگران کارخانجات،در مزارع،کنار دریا،میان مسافران تابستانی...این دوره ی اجراهای خیابانی آخرین قید و بند اجرایی تئاتر را هم گشود.دیگر به ((صحنه)) احتیاج نداشتیم،چون همه جا صحنه ی نمایش ما بود.دیگر به صحنه ی ایتالیایی-همان مکعب مستطیلی که در انتهای سالن روبروی تماشاگران قرار دارد-و حتی هیچ صحنه ی از پیش تعریف شده ای محتاج نبودیم.هر جا که دوست داشتیم به صحنه تبدیل می شد.سال ها قبل در گروه تئاتر پارت،به سمت مینی مالیسم حرکت کرده بودیم.سعی داشتیم در نمایش به هر چیز غیر از بازیگر و بازی محتاج نباشیم.کوشش هایمان نتایج زیباشناسانه ی خوب و راضی کننده ای هم به همراه داشت.اما به هر حال صحنه ای لازم بود و جایی برای تماشاگر که باید از پیش معلوم می شد.اما اجراهای خیابانی و دوره گرد،ما را از آخرین خوان مینی مالیسم هم گذراند،از صحنه.دیگر از تماشاگر نمی خواستیم به سراغ ما بیاید،بلیت بخرد و منتظر بماند تا نمایش را شروع کنیم.بلکه ما به سراغ تماشاگر می رفتیم. و او از هر جای نمایش می رسید خوب بود و تا هر جای نمایش می دید باز هم خوب بود.این نوع نمایش ما را به میهمانی ها کشاند.به شکلی همان آرزوی قدیمی ما به واقعیت پیوست.ما هم می توانستیم مثل خوانندگان و نوازندگان و رقصندگان و دلقک ها مجلسی را گرم کنیم
این سلسله بازی ها به نتیجه ای درخشان انجامید.به ما فهماند یکی از راههای جذب و نگهداشتن تماشاگر تا پایان اجرا،خنداندن اوست.تماشاگری که در حال گذر از خیابان،کار روزمزه یا در میهمانی است،تصمیم ندارد نمایش تماشا کند،بلکه کاری ضد تماشا به معنای عام انجام می دهد و ما گروه دوره گرد نمایش رسیده ایم و می خواهیم کاری کنیم تا ما را و شگردهای ما را تماشا کند،چگونه؟یکی از پاسخها همان خنداندن بود.ما می خنداندیم،بدون تصمیم قبلی،اما پس از مدتی خنداندن از تصمیم های قبلی ما شد.چه در اجراهای انقلابی میان تماشاگران هیجان زده ی انقلابی در همان روزهای انقلاب و چه در میهمانی ها و کنار دریا.
وقتی ما به سراغ تماشاگر می رویم،باید هدیه ای برایش داشته باشیم.درد و غم و رنج جزء هدایا نیستند.می توانیم فیلم یا نمایشی پر از غم و اندوه داشته باشیم.اما روی صحنه ای که تماشاگر با انتخاب خودش بلیت بخرد و به تماشا بنشیند.اما وقتی به سراغ او می رویم،آن هم بدون دعوت و آگاهی قبلی،باید به تماشاگر لذت بدهیم و او را خوشحال کنیم...یک بار در یک مهمانی،شخص بسیار محترمی مرا به گوشه ای کشید،آهسته و ناصح به من گفت:برای شما که آدمی فهمیده و روشنفکر هستید،زشت است که این دلقک بازی ها را دراورید.البته این جمله را با هزار نوع معذرت خواهی بیان کرد.مرا نصیحت می کرد که آدمی جدی و موقر باشم!
میدانید جواب من چه بود؟گفتم :((بزرگترین آرزوی من این بوده که روزی بتوانم دلقک بشوم.مثل چارلی چاپلینو بعد از این مرز بگذزم و کارتون بشوم مثل میکی موس!)) و دیگر با من سخن نگفت و تا آخر شب که میهمانی تمام شد حتی به من نگاه هم نکرد؛هم او موقع نمایش ما کلی خندیده بود.مطمئنم او چارلی چاپلین را بارها و بارها تماشا کرده بود و لذت برده بود.

لذت و خوشحالی و خنده فقط از راه مسخره بازی ایجاد نمی شود.یکی از راهها از مسخرگی می گذرد.بی نهایت راه برای خنداندن و خوشحال کردن وجود دارد.برتولت برشت از لذت کشف برای خنداندن و خوشحال کردن تماشاگر استفاده می کرد.رابطه ی مستقیم خنده و لذت را با کشف فهمیده بود.همان قدر که ارشمیدس از کشف خودش خوشحال شد و برهنه به خیابان دوید تا همه را آگاه کند.ما هم از کشفهای روزمره خوشحال می شویم و چون همه ی کشفها در حمام صورت نمی پذیرد در نتیجه برهنه بیرون نمی دویم.
نمایش می تواند تماشاگر را به کشف مسائل اجتماعی و حتی شخصی برساند.این شیوه ی برشت بود.شیوه ی ما هم اوایل از همین راه می گذشت. حرکتهای متناقض،گفتارهای متناقض و نهایتاً اتفاق های متناقضی را که از یک منبع بیرون می زد کنار هم می گذاشتیم و از تماشاگر خنده می گرفتیم و بعدها کم کم دیگر تصمیمی برای چگونه خنداندن نداشتیم.می خنداندیم و از بذت تماشاگر لذت می بردیم.
خب.تا کجا می توانستیم پیش برویم؟حذف دکور،لباس،متن،تمرین،روخوانی،بلیت فروشی و ...صحنه.دیگر چیزی باقی نمانده بود،جز بازی و بازیگر.فهمیدم همه چیز بازیگر قابل حذف است،جز بازیگر.خلاصه شده بودیم و تنها فقط چند بازیگر با هم مانده بودیم.همه ی لباسها،لباس نمایش ما بود.همه ی نورها،نورنمایش ما بود...و همه جا صحنه ی ما بود.تخیل و فیزیک ما هر کمبودی را جبران می کرد.تخیل و فیزیک بازیگر،یعنی ذهن و بدن او،رابطه ی مراد و مریدی دارند.هر دستوری که از ذهن صادر شود بدن اجرا می کند.ذهن پرورش یافته،بدن پرورش یافته لازم دارد.باید ذهن و بدن بازیگر امکانات فراوان تری از ذهن و بدن تماشاگر داشته باشد،به همین دلیل است که تماشایی هستند.
اما به جایی رسیدیم که ذهن می خواست پرواز کند و بدن نمی توانست. ذهن می خواست غیب شود و بدن نمی توانست.یعنی به جایی رسیدیم که دیگر بدن نمی توانست از تخته بند فیزیک رها شود.از اینجا به بعد فقط دنیای کارتون می توانست رهایی بخش باشد.ذهن،مرزهای کارتون را درمی نوردید؛اما بدن نمی توانست.چند سال پیش در نمایش ((یادگار سالهای شن)) به کارگردانی علی رفیعی که در تالار وحدت اجرا می شد،از در و دیوار بالا می رفتم.از همه جا آویزان می شدم.متن را میان زمین و هوا بیان می کردم،می چرخیدم،می غلتیدم...اما راضی کننده نبود. اگر جریان تئاتر پس از انقلاب قطع نمی شد و ادامه پیدا می کرد...شاید همچنان داشتم ادامه می دادم و شاید به مرزهای جدیدی رسیده بودم. ولی تا کجا می شد رفت؟گروه نمایشی که ویلم دافو عضو آن است تا مرزهای باورنکردنی پیش رفته است.بدنشان به جایی رسیده که حیرت انگیز است.ما هم به نوعی به همان سمت می رفتیم اما مطمئنا به میکی موس نمی رسیدیم.و بازی میکی موس همچنان می ماند برای بعد.
آن سیب که بالا انداخته شد،هزار چرخ زد تا اینجا که هستم.هنوز هم دارد می چرخد،تا کجا نمی دانم.اما با همه ی این چرخش ها در انتهای روحم رضا کیانیانی هست که می خواهد از تخته بند تن برهد.
امیررضا جلالی
amir_pk17@yahoo.com
|