*خسرو شکیبایی به روایت مسعود کیمیایی ...
خسرو شکیبایی یک انفجار بود.روی صحنه تئاتر به شعاع چند برابر از خودش رو فتح می کرد.من یک تئاتر به نام شب بیست ویکم ازش دیدم.نقش معتاد رو قبلا می شناختم و با بهروز وثوقی در گوزن ها کار کرده بودم.اما خسرو به این نقش وقار می داد.در حالی که این وقار برای بهروز نوشته شده بود.برای سینما یکی دو بار قرار بود که با او کار کنم،اما در خط قرمز به قولی من از روی صحنه تئاتر برش داشتم . گذاشتمش جلوی دوربین و نقشی که بازی کرد، یکی از دوست داشتنی ترین آدم های دوران خودش بود.خسرو اگر در فیلم باطل هم بازی کنه،نقش خودش رو از باطل بودن نجات می ده.توی حکم و رئیس اضافاتی را که به نقش ها کرد دوست دارم.دررئیس به اصطلاح می خواست یک لمس کمدی به نقش بده که موافق نبودم.خود اون آدم باید خوشمزه بود.اما در حکم نقشش سخت بود،باید یک پولدار لات ایرانی را بازی می کرد که به هیچ وجه گادفادرنبود.اون حرکات ایرانی ای که وارد کرد اون نقش رو نجات داد.من فقط دلم می خواد خسرو همه نقشی رو بازی نکنه.همه احتیاجات رو هم می شناسم و حرف بونوئل که می گه :"غم نان هرگز عذری برای فاحشه گی هنر نیست" را هم می شناسم.اما این معنی برای آرتیست جهان سومی فرق می کنه.هنرمند جهان سوم به اندازه جهان سومی بودن {حقوق} داره وحقوق کمی هم هست.

**مصاحبه با خسرو شکیبایی:راز تصویر رنگ و رو رفته آل پاچینو
من اينجا و پشت سر شماعكس براندو راميبينم با ان ژست معروفش روي موتور.هيچ پيش آمده كه در اين سالهاي اخير و نه در سالهاي دور و جواني عكسي از آرتيستي با پز خاصي چنان ذهن شما را مشغول كند كه ناخواسته تعريف و تمجيد كنيد و تحت تاثير قرار بگيريد؟
آره آره شده.تصويري از آل پاچينو ديدم كه اتفاقا همين چندي پيش بودۀالان يادم نيست مربوط به كدام فيلم بوداما تصوير دقيق در خاطرم مانده است.دست آل پاچينو بسته شدهگويا شكسته . وبا يك حس خيلي دروني نشسته.دستش را به ميز روبه رويي تكيه داده و روي صندلي با حالتي درونگرايانه نشسته استو نگاهش هم به خود لنز دوربين است.ان عكس خيلي به دلم نشست و تحت تاثيرم قرار داد.
چرا؟چي توي آن عكس بود؟
انگار...انگار يك چيزي به آدم ميگفت.اگر قبول كنيم در دل هر عكسي يك معنايي هست اين شكستن دست آن وضعيت نشستن و درد را به روي خود نياوردن آن در درون درد كشيدن خيلي ((ايست))مردانه اي دارد.
اين ايست مردانه را خود شما چقدر در زندگي تجربه كرده ايد؟
ما ديگر در اين وضعيت پوست انداخته ايم.شايد بشود گفت پاچينو اين حالت را بازي ميكند نه ما.چون آن اتفاق براي او نيفتاده و هميشه امكانات وسيعي داشته اما ما هميشه مجبور به اين در خود شكستن بوده ايم.
قديم ها عكس بازيگر هم پيش خودتان نگه ميداشتيد؟اصلا اين كار ها را دوست داشتيد؟
نه من اين كار رار نكردم و خيلي هم پشيمان شدم ولي چون من خيلي علاقه مند بودم ديدم يك روزي دوستيكه حرفه اش عكاسي بود يك كتابچه برايم آورد كه از(( الف)) تا((ي)) اسم بازيگر رهاي دنيادر آن بود با عكسشان آورد به من هديه كرد.اين شايد به نوعي بهترين هديه اي بود كه به من داده شد.اين كه آن دوست دريافته بود من به چنين چيزي علاقه مندم برايم بسيار ارزشمند بود.
دوست داشتيد عكس چه كساني را جمع كنيد كه حالا از جمع نكردنش پشيمانيد؟
در 14 15 سالگي ام شايد جك نيكلسون و رابرت دنيرو يا آل پاچينويي نبودند اما آدم هايي مثل همفري بوگارت بودندكه آنها را دوست داشتم.
عكس يك فريم است گسترشش بدهيم هيچ سكانسي بوده كه دل خسرو شكيبايي را بلرزاند؟
براي خودم بله در كيميا.من به عنوان آزاده از عراق بر ميگشتم.من معلمي بودم كه پيش از هر اتفاقي براي پيذا كردن ماشينجهت حمل و نقل همسر باردارشكه وضع حملش نزديك بود راهي شدو ناگهان ديد كه پوتيني روي سرش است و اسير شده.اين آدم 9 سال در اسارت ماند.آن سكانسي كه ميگويم سكانس بازگشت است.او اولين باري كه برميگشت به آبادان و خرمشهر ناگهان با واقعيتي روبرو شد كه او را بهت زده كرد.درويش آدم خالصي است.قبلش قرار بود تمام اين نماهاي بازگشت او نريشن داشته باشد ولي من گفتم كه اين تصاوير كه ازنقطه نظر من استبسيار گوياست.نيازي نيست بگوييم كه اي واي خانه فلاني اينطوري شده يا درخت به آن تنومندي ديگر سوخته و نيست...يا اين كه حتي مسجد را هم زده اند.آن روز من كه برميگشت مديدم ديگر هيچ نيست.اين تغيير ذهنيت قهرمان فيلم اين نگاه به ان تعويض همه چيز بسيار تحول برانگيز بود.
به كيميا اشاره كرديد.من يك سكانس خوب ديگر يادم امد.قهرمان فيلم رفته مشهد زيارت.توي مسافرخانه نشسته حرم در بك گراند است.عكس كيميا در دست شما يا به واقع همان آدم اول فيلم عكس را ميآورد بالا با بغض نگاه ميكندمیگويد بابايي عكس را ميبرد پايين.بغض غريبي است وبسيار پدرانه.اين جنس بغض پدرانه دقيقا منفك شده از هر بغض ديگري از هر جنس ديگري.چطور به آن رسيديد؟
شايد بهتر است از خودم هيچ حرفي نزنم.اين هوشمندي و زيركي درويش بود.با اينكه ما صداي سر صحنه ميگرفتيم اما ميخواست با من حرف بزندببينيد شما شايد باها تمرين كنيد و بعد كارگردان بگويد خوب است همين را بازي كن معني اش اين است كه اداي همين را دربيار.اما اين سكانس فرق ميكرد.اوفقط سعي كرد اين پلان را معرفي كند .از حسش حرف نزد.فقط گفت عكس را تا همين جا بياور و برگردان.حس را گذاشت بكر بماند.اين از هوشمندي اش بود.آن سكانس اولين بار بود كه اتفاق مي افتاد و اصلا تمرين قبلش نبود.اين((اولين))بودن مطرح بود.در اين ((اولين))چندين حس ناب و بكر و اصلي به ذهنت ميايدكه اصيل و بكر است.حادثه اي است كه سريع هم از دست ميرود.درويش آنجا توانستآن حركت ناب را از من بگيرد.كارش را درست بلد بود.
خودتان كه آن سكانس را با مردم ديديد چه حسي داشتيد؟
براي جواب اين سوالت بايد دنبال يك كلام زيباي شاعرانه و خالص بگردم.اون لحظه ناب و غريب است.ناب.اما غريب تر از لحظه اي بود كه ان را با تماشاگرديدم.بگذار توضيح بدهم.من يك بار از يك ارتفاع 9 متري افتادم كه اصلا بايد ميمردم.من در اين فاصله زماني تا زمين بخورمهر كسي را كه در زندگي ام ميشناختم ديدم.همه را.كلي و جزئي!اين يك حس غير قابل باور است.اسمش چيست؟رويا يا واقعيت؟يك احساس متفاوت عجيب كه با رياضي و فيزيك شايد نخواند.يك اتفاق است.نميشود ان را كاويدچون اتفاق بودن و نابي اش از بين ميرود.ان حس كه با تماشاگر ديدم مثل همان اتفاقي است كه نميشود ان را تجربه كرديا درباره ي آن توصيفي داشت.
خط قرمز مسعود كيميايي1359 كات. حكم1384 مسعود كيميايي احساس ميكنم اين وسط اتفاق هاي شگفت انگيزي افتاده.بازي شما در همان چند سكانس محدود در حكم بسيار تاثير گذار است.
من ادم قدر شناسي هستم.بسيار زياد.اگر كسي حقي گردن من داشته باشدهميشه دنبال ان هستم كه لحظه ي جوابگويي كي است.خط قرمز توي خودش توقيف شد.هيچ نمايشي نديديم اما مسعود كيميايي من را اورد به سينما و با وضعيت ابرومندانه اي هم اورد.احساس مكردم از من رضايت دارد.در آن فيلم وقتي بازيگر مقابلم با من صحبت ميكردومن بايد عصبي روي صندلي مينشستماز شدت عصبانيت با ناخن هايم ور ميرفتم و ناخن هايم را خون انداختم.بار ها از من پرسيد اين حركت را از كجا آوردي .در هر حال ان فيلم از بين رفت.اما من ديگر امده بودم به سينماو ميخواستم به اين حركت مسعود جوابي بدهم.او من را به سينما اورداين دين را در حكم و رئيس جواب دادم.بعد ها بدهكار مهرجويي شدم.مهرجويی انگار من را گشت با يك جرثقيل از يك جزيره ي متروك ديده نشدني برداشت اورد بالابا هامون.سارا و پري را به عنوان رل مكمل بازي كردم.يعني در راسش كس ديگري بود.به قول يكي از دوستان علي دايي اش يكي ديگر بود!ولي من هروقت كه مهرجويي به من زنگ ميزد در درون خودم ميگفتم آخ جون مدرسه!بازم مدرسه.من از هر كاگرداني كه با او كار كرده ام يك چيزي ياد گرفته ام.
در حكم در فصلي كه قهرمان داستان مي آيد پيش شماميزانسن طوري است كه شما نشسته ايد.اجازه ي فعاليت هم نداريد.كاراكتري هم كه بازي ميكنيد خيلي گاد فادري استو پتانسيل غلتيدن به ورطه ي باسمه اي شدن را ندارد.ديالوگ ها هم مثل تمام ديالوگ هاي كيميايي است.اما شما طوري تنها را ميگوييد كه انگار در شما هضم شده.امضاي شما پاي آن ميايد.كار باسمه اي نميشود.آن گادفادر پذيرفتني ميشود.اين امضا چطور ميرود پاي آن سكانس؟
من نيستم.ببين ان كارگردانهايي كه ميتوانند و توانا هستندطبعا با توانايي بازيگر كار دارند.يعني آنقدر درايت دارند كه دنبال توانايي بازيگر ميروند.اين را شايد خيلي از كاگردانها بلد نباشند.من باز هم ميگويم كارگردان و كارگردان.او اولين تماشاگر من بازيگر است.اوست كه ميدان را براي من باز كرده و به من اطمينان كرده.منظورم اين است كه هر كاگرداني بازيكرش را رها كرد برده.نه.بعضي جاها خيلي لازم است همه چيز گفته شود.اين سكانس هم مسئول همين داستان بود.من ضمنا از قديم ميدانستم كه هنرپيشه كوچك وجود داردو امانقش كوچك وجود ندارد.
از بهت زدگي تان در كيميا گفتيد من ميخواهم برويم سراغ هامون و آن فصلي كه حميد هامون ميرود پيش پسرخاله روان پزشكش وشاد وشنگول ميگويد((بذار من با اين مريض هاي تو حال كنم))بعد خبر رابطه ي مهشيد و آن بساز و بفروش را ميشنود.آنجا هم بهت انگار آوار ميشود در چهره شما.بعد ميگوييد:مهشيد من؟اينجا هم امضاي شما هست.
درسته.درسته.ببينيد قطعا ميدانيد كه تضاد درام را ميسازد.اگر دياگو نباشد كاراكتر اتللو هم بيمعني ميشود.بلندي وقتي ديده ميشود كه پستي وجود داشته باشد.من آن سكانس را اينطور توضيح ميدهم.حميد هامون وارد ميشوديك ديوانه ميايد و به او گل ميدهد .اينجت خيلي تمرين بود و داريوش هي آدم هاي تازه خلق ميكردو ميفرستاد تو.اولين كسي كه باهامون ارتباط برقرار كرد ب هامون گل داد.من ميدانستم پايان اين سكانس كه با گل شروع ميشود چيست.من براي اينكه آن تضاد را بوجود آورم شذوع كردم با اين مريض ها اصلا خوش و بش كردن.حتي گفتم بذار با اين مريضات حال كنم.خودم اين را باور كردم.بعد ميآيد تو و سه تا مريض نشسته اند.يكي شان ميگويد آزمودم عقل دور انيش را بعد از اين ديوانه سازم خويش راآي دكتر.او همينطور سرخوش است و غافل.پسر خاله حقيقت ماجرا را ميگويد.من اينجا هيچ كاري نميكنم.فقط آن شاد وشنگولي كه ميخواهد با ريض ها حال كند يكدفعه متوقف ميشود.اين تضاد بدون آنكه بخواهيم گل درشتش بكنيم خودش را نشان ميدهد.اين نقطه عطف اينجوري و از اينجا بدست آمد.اينجا بگويم كه افتخارم اينست كه با چند تا از بهترين كارگردانن ايران كار كرده ام.
در سريال مدرس يك مونولوگ بسيار مطول هست.خيلي بلند و طولاني است و شما همه را بدون حتي يك قطع ميگوييد!
من واقعا به كارم عاشقيت دارم.يكي از اتاق هاي خانه ام را خالي كردمو قرار نبود هيچ كس سراغم بيايد.يادم ميآيد بچه ام هم خيلي تعجب كرده بود.يك فلاسك چاي با خودم بردم و يك نوار كاست و ضبط و من!باور كنيد همه چيز با تمرين درست ميشود.
نه موافق نيستم.گمانم يك چيزي به جز تمرين هم بود.الان توضيح مدهم.اين سريال در سالهايي پخش ميشد كه تلويزيون وطبعا مردم ما به شدت سخنراني زده بودند.حالا قرار بود در يك سريال يكي نيم ساعت رو به بيننده سخنراني كند.اولين اتفاقي كه ممكن بود بيفتد اين بود كه مردم تلويزيون را خاموش كنند اما مردم تمام سخنراني را گوش كردند.برويم سراغ همهان امضا. همان جان صحنه.
ما ميخواستسم تفكر مدرس را بازي كنيم نه خود مدرس را.براي همين من درگريم خيلي قرار نبود شبيه مدرس بشوم.من فقط ريش و لباس را داشتم.ما رفتيم سراغ آن تفكر و القاي آن.راستش من ديگر ادا در نياوردم.يعني سراغ تيپ او نرفتم.اصلا به قضيه تيپيكال نگاه نكرديم.اصلا سراغ لهجه اصفهاني و يا امثالهم نرفتيم.اين سر همان جاني است كه شما ميگوييد.در واقع خواستيم محتواي ماجرا منتقل شود نه فرم كار.اصل ماجرا هم اين بود كه من خود مدرس را خيلي دوست داشتم.ميخواستم توانايي هايم را هم تجربه و امتحان كنم.من هرچه او را شناختم ديدم چقدر دوستش دارم.ديدم چقدر خوب و عجيب است.من ميخواستم سنديتش را مال خود كنم و با او زندگي كنم.
الان كه من ضبط را قطع كردم و شما تلفن جواب داديدو ايضا در باقي حرف هايتان طي مصاحبه احساس كردم شما خيلي مبادي ادابيد.خيلي مواظبيد به كسي بر نخورد.
راهش اينه.اصلا رسمش همينه ديگه.
نه ميخواهم به يك نكته ي ديگر اشاره كنم.من با بازيگر جواني كه الان چهره است مصاحبه كردمو دقيقا برعكس شما كه همه توفيق را متوجه كارگردان ميدانيد او همه اش را به((من))حواله ميداد.به نظرم اتفاقا بازيگر خوبي است اما من او از من شما خيلي پررنك تر بود.نميخواهم بگويم او درست ميگفت يا شما.ميگويم اين دو نگاه متفاوت است اين تفاوت از چيست؟
نه اين دوست بعد ها ميفهمد.الان موقعيت دركش را ندارد.الان بايد به او عاشقانه عشق ورزيد.چون اين دوست امده كه بازي كند.اما ما چرخه ي سينمايمان گشته طبعا بايد فرق كنيم.همين جواني كه اين حرف را ميزند حرفش مال زماني است كه امروز را ميبيندو در امروز ميخواهد حق خودش را بگيرد.ما اما بايد به بقيه بگوييم راهي كه رفته ايم غلط نبوده.او نميداند چون مال امروز است مال ديزوز ما نيست.ما بايد جواب درست و غلط اين ماجرا را بدهيم اما او خودش در ماجراي امروز دنبال اثبات وضعيت كنوني خود است.اين پررويي پررويي مجنون است به ليلي ميخواهد هر طور شده بماند تا ليلي را بدست اورد.اسم واقعي اش عاشقيت است.اما چون او ميگويد برو بابا گذشته اون دوران فرهاد عاشقيت و...اسمش را ميگذارد پررويي.در نهايت اما مظلوميت است و تلاش براي ماندگاري.
در روح بازي هاي شما در عمق آن چيزي كه ميشود به آن گفت كاراكتر هنري فرد در شما من يك زخم شخصي ميبينم.يك جور بغض هست.هست؟
(سرش را به علامت تاييد تكان ميدهد)شما بسنده كنيد به همين حركت من و بيشتر نخواهيد.
منبـــع : چلچــــراغ
|