

رضا كيانيان در آستانهي چهلمين روز درگذشت احمد آقالو بازيگر تئاتر ، تلويزيون و سينماي ايران يادداشتي نوشت.
كيانيان در اين يادداشت كه در اختيار بخش تئاتر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) آورده، نوشته است:
«غريب آشنا
گفت: در دلم آسماني است با ابرها و كهكشاني غريب
در خود غريبهتر كه ميشوم
باراني ميبارد چنان
كه همه آبهاي عالم خيس ميشود.»*
او در ادامه نوشته است: «احمد آقالو بازيگر غريبي بود. هم غريب بود به معناي آنكه كشف نشد و شناخته نشد و رفت هم غريب بود چون جهاني داشت كه براي ما غريبه بود شايد به همين علت هم شناخته نشد. او پر از آرمانهايي بود كه با جهان موجود ناسازگار بود. شايد بهخاطر همين غريبگي، اين جهان را تاب نياورد. ميگويند: در «آن» جهان كسي غريبه نيست. من هم باور دارم. احمد در «اين» جهان، گوشه خودش را دوستتر داشت. همه ما گوشهاي داريم كه موقع بيزاري از همهچيز به آن پناه ميبريم. اما احمد گاهي از گوشه خودش به اين جهان پناه ميآورد، اما سرخوردهتر به گوشهاش بر ميگشت.
گاهي به اين جهان ميآمد. به اميد اينكه جهان، بهتر شده باشد، اما جهان، بهتر نشده بود. اين پرسش هميشگي ماست كه آيا جهان ميتواند بهتر باشد. ميتواند مهربانتر باشد. يا مهرباني همين است كه هست؟
كيهان ملكي زنگ زد گريه ميكرد تسليت ميگفت. خبر احمد او را آشفته كرده بود. با هم حرف زديم. بعد با گريه ميخنديد. نه به ناپايداري جهان به ناپايداري انسان ميخنديد.
چرا ما ميخنديم؟ چرا ما گريه ميكنيم؟ و چرا گاهي خنده و گريه با هم ميآيند؟ باهم ميروند. ماسكهاي خنده و گريه را به ياد آوردم.
ماسكهايي كه علامت دنياي نمايش هستند. دنيايي كه احمد و كيهان و من از اهالي همان دنياييم. ما براي خندان و گرياندن خلق شدهايم كه ديگران را، تماشاگرانمان را بخندانيم و بگريانيم. اما خودمان بيشتر از تماشاگرانمان ميخنديم و گريه ميكنيم. تا ما نتوانيم بخنديم و گريه كنيم نميتوانيم ديگران را به خنده و گريه واداريم.
داستان آن دلقك را شنيدهايد كه درحال خنداندن مردم در دل ميگريست؟
تكليف ما با جهان روشن نيست. تكليف همه آدميان با جهان روشن نيست. براي همين همه آدميان به تماشاي ما ميآيند تا تكليفشان روشن شود! يا اينكه تكليفشان را فراموش كنند! براي همين هم به ما ميگويند شما در برابر جامعه متعهديد.
شما موظفيد شما مكلفيد. ميخواهند از شر وظيفه و تكليف خودشان در برابر جهان خلاص شوند. ديگران تكليفشان را به دوش ما مياندازند غافل از اينكه ما هرگز نتوانستيم تكليف خودمان را روشن كنيم. چه برسد به تكليف جامعه.
ما با جهان، آميزشي هميشگي داريم جنگي هميشگي صلحي هميشگي و حضوري هميشگي. تمام درگيريهاي احمد با جهان از حضور هميشگياش بود. جنگ و صلح او با جهان از بودنش بود. نميتوانست با جهان كنار بيايد نميتوانست مغلوب شود اما مرگ همه را مغلوب ميكند. مرگ بخش پررنگي از جهان است.
حامد بهداد تلفن زد، تسليت گفت. غمگين و آشفته بود. گفت فقط تو به ذهنم رسيدي و خيلي زود خداحافظي كرد. گفت ناراحت است از اينكه احمد را قبل از مرگ نديده است.
اما همه ما احمد را قبل از مرگ ديده بوديم او يك بازيگر بود بازيگر براي ديده شدن است. بازيگر را نميتوان نديد. اگر بازيگري ديده نميشود بايد به بازيگرياش شك كرد. احمد هم ديده ميشد. هم شنيده ميشد. براي همين بازيگر بود. درحالي كه مريض بود، درحاليكه سرطانش را با خود داشت، بازي ميكرد. آخرين كارش يك فيلم خندهآور و يك نقش خندهآور بود. در فيلم «پاداش» كمال تبريزي كه هنوز اكران نشده است. مصداق قصه همان دلقك بود درد داشت ولي ميخنداند.
آيا بازيگران ميميرند؟ آيا هنرمندان ميميرند؟ آثار هنرمندان پس از مرگشان زندهاند و با مردم ارتباط دارند. اما آثار بازيگران در قالب خودشان جاوداني ميشوند. ميتوان شعر را خواند و شاعر را نديد.
ميتوان نقاشي را تماشاچي كرد و نقاش را نديد. اما نميشود بازي را بدون بازيگرش ديد. بازيگران نميميرند چون بارها زندگي كردهاند و بارها روي صحنه و يا جلوي دوربين مردهاند. مردم به زندگي و مرگ بازيگران عادت كردهاند.
بازيگران بيشتر از ديگران مشق زندگي و مرگ كردهاند. با زندگي و مرگ آشناترند. بارها در نمايش ميميرند، يكبار هم در زندگي.
احمد با درد فراوان مُرد همچنانكه با درد فراوان زندگي كرد. پيام دهكردي پيام آخر احمد را كه از لابهلاي دردهايش گفته بود به من گفت: «همديگر را دوست داشته باشيد، به هم عشق بورزيد و همديگر را ببخشيد». تمام
* شعر از هيوا مسيح
|